به نابود شدن لحظات زندگى تماشا كردهاند ، آن لحظات كه هر يك از آنها به قول حافظ گدا را به مقام قارون مىرسانيد :
هنگام تنگدستى در عيش كوش و مستى
كاين كيمياى هستى قارون كند گدا را
جلال الدين خطاب به اين گروه مىگويد : نه تاسفى بخوريد و نه حسرت ببريد و نه اندوهگين باشيد ، زيرا آن چه كه آمده بايد برود ، هر شعلهء درخشانى ، خاموشى تاريكى را در دنبال دارد ، بگذاريد اين لحظات زندگى يكايك در زمينهء ناموس ثابت خود از راه برسند و به نيستى بگرايند ، بلى :
در غم ما روزها بىگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
اما :
روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اى آن كه چون تو پاك نيست
من قطعات و نقاط زندگى را از دست مىدهم ، اما با خلاء وحشتناك نيستى روبه رو نمىگردم ، زيرا هر يك از قطرات زندگانى كه در جويبار درونم عبور كرده دريايى از ابديت را به جاى خود گذاشته و رفته است ، جريان جويبارهاى باريك خون و حركت نبض و تنفسهاى پياپى چونان كاسه هاى آبى بود كه بر تلمبهء من انسانى ريخته مىشد و جريان لا ينقطع آب حيات اصيل را در دنبال داشت .
به طور كلى آن انسان آگاه كه توانسته است جويبار محقر هستى خود را به اقيانوس ارتباط با خدا به پيوندد ، گذشت زندگانى را احساس نخواهد كرد ، چنان كه در آن هنگام كه به يك نقطهء با اهميت متوجه مىشويم ، به نفس و جريان خون و حركت قلب كوچكترين التفاتى نداريم .