هر لحظه از عمر را كه از دست مىرود ، با گرايش به خدا جبران كنيم
همهء ما با امثال اين جملات مأنوس هستيم كه مىگويد : « عمر رفت » ، « آه كه زندگانى سپرى شد » ، « جوانى ، كجا رفتى ؟ » ، » اى روزگار خوش و خرم چه زود از من روى بر گردانيدى ؟ » شعرا در بيان سپرى شدن زندگانى و فرا رسيدن خزان مرگ داد سخن دادهاند ، ولى اغلب آنان مطالبى را كه گفتهاند ، اسف انگيز و حسرت بار و غمناك مىباشد . دليل اين همه آه و ناله در بارهء سپرى شدن حيات ، براى مردم معمولى خيلى سطحى و ناچيز مىباشد ، زيرا اگر از آنان بپرسيد چرا از انقراض حيات ناراحتيد ؟ پاسخ آنان در اين حدود خواهد بود كه جوانى از دست رفت ، لذايذ و خوشىها ما را وداع كرد ، ديگر فصل نو بهار به روى من نمىخندد ، گلها و رياحين و مرغزارها با من گفتگويى ندارند ، غرايز لذت انگيز را از دست دادهام ، زيبايىها براى من نشاط انگيز نيست و . . . ( 1 ) بنا به اين منطق ، اگر زندگانى اينان دوباره شروع شود ، هدف و نتيجهاى جز همان مزاياى از دست رفته ندارند ، اين است تاسفى ناچيز در بارهء از دست دادن مزاياى ناچيزتر . گروه ديگر از افراد انسانى هستند كه حسرت و اندوهشان به جهت عظمت مزاياى از دست رفته عميقتر مىباشد ، حسرت اينان معلول آنست كه نشستهاند و