بنا بر اين هر لحظه در صحنهء وجود انسانى زندگى است و مرگى ، مرگى است و زندگى .
جلال الدين در ابيات مربوط به موضوع مورد بحث ، مقصود از مرگ را سپرى شدن لحظات زندگى معرفى مىكند ، به اين معنى كه هر لحظه از زندگى كه سپرى مىشود ، رو به نيستى مىرود و واحدهاى حيات مانند دانه هاى تسبيح يكى پس از ديگرى از راه مىرسند و به گذشته مىخزند ، يعنى وارد قلمرو نيستى و مرگ مىگردند .
مطلبى را كه در بالا مطرح كردهايم ، باز گو كنندهء مقصود جلال الدين است ، ولى ما مىتوانيم مطلب فوق را به طور ديگرى مطرح كنيم : به اين بيان كه بنا به قانون تكاپوى اضداد ، هستى و نيستى زندگى مانند دو ضد در هر لحظه با يكديگر تفاعل و هماهنگى دارند .
اثبات اين تضاد از نظر علمى تجربى بسيار دشوار است . با اين حال يك راه روشن ديده مىشود كه مىتواند درك اين مطلب را براى ما تسهيل كند و آن اين است كه اگر بخواهيم به جريان زندگى در درون خود توجه نماييم ، به عبارت ديگر موقعى كه به خود مىنگريم و زنده بودن خود را درك مىكنيم ، اين توجه بدون درك مرگ و نيستى صورت نمىگيرد . چنان كه اگر بخواهيم به روشنايى به عنوان يك نمود معين توجه داشته باشيم ، بدون درك ضمنى تاريكى توجه مزبور هم دست نمىدهد .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 159
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٥٩