لباسش سفيد است . - اين آدم را به دست خودم مىكشم و با دل آسوده به خانه بر مىگردم ، زيرا - اين مرد جانى است و جنايتش اين است كه در آن سوى رود رن به دنيا آمده است . روسباخ ، واترلو ، انتقام ، امروز ديگر انسان مست بادهء خونريزى و جنگ است ، شعورى جز براى قتل عام و ويرانى در خويش سراغ ندارد . شايد كنار سايبانى نشستن و از آب چشمهاى گوارا نوشيدن و زير درختى سر سبز سر گرم رويا شدن و يا دل در بند عشق سپردن همه لذت بخش باشد ، اما براى بشر امروزه آن چه لذت بخش تو راز اين جمله است لذت برادر كشى است . همه جا مردمان تبر در ريشه جان يكديگر نهادهاند و به دنبال هم تپه ها و ماهورها را در مىنوردند و همه جا همراه سواران ، وحشت و هراس كه چنگ در يال اسبها زده در تاخت و تاز است . در اين هنگام ، سپيده دم از فراز دشت و دمن سر بر مىزند و پيام اميد و روشنايى مىدهد . اوه راستى چقدر شايان تحسين است كه نوع انسان در آن دم كه مرغ سحر نغمه سرايى آغاز مىكند همچنان سر گرم كينهء مرگبار خويش باشد . » ( 1 ) اگر درست دقت كنيم خواهيم ديد ، اگر چه عوامل و انگيزه هاى جنگ در درونهاى مختلف بشرى يكسان نموده است ، ولى مىتوان با اطمينان گفت كه با تحليل دقيق از اين پديدهء ضد حيات « كه بد بينان آن را جزء طبيعت بشرى مىدانند » عوامل جنگهاى براى ابد نمودهاى خيالى خواهد بود ، زيرا زندگى هيچ كس مزاحم زندگانى كس ديگر نيست . تعيين يك زندگانى منطقى است كه مىتواند اصول و ريشه هاى جنگ را از كرهء زمين بر اندازد و صلح و صفا را جانشين آن كند .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 596
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٩٦
هامش
( 1 ) منتخبى از زيباترين شاه كارهاى شعر جهان ، - از شش هزار سال پيش - ويكتور هوگو ، ص 128 و 129 و 130 . .