تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 598

مساهمون:

ص٥٩٨
آيا واقعاً چنان كه جلال الدين مىگويد :
( ( 3435 ) ) جنگ خلقان همچو جنگ كودكان جمله بىمعنى و بىمغز و مهان
يا چنان كه مىگويد :
با خيالى صلحشان و جنگشان با خيالى نامشان و ننگشان
جنگ و خونريزىهايى را كه دامن گير تاريخ بشرى گشته است مانند جنگ و پيكار كودكان است ؟ آيا واقعاً تمام صلح و جنگها شالوده‌اى جز خيال ندارد ، چنان كه نام و ننگ اغلب مردم روى خيالات سست و واهى مىباشد ؟ دو مطلب مهم را بايستى در اين مسئله متذكر شويم : مطلب اول - چرا اين جنگها مانند جنگهاى كودكان است ؟ اگر ما جهان هستى را كه ما آدميان زندگانى خود را در آن سپرى مىكنيم يك چار چوبهء منحصر در اين هستى بدانيم ، يعنى جهان ديگرى بجز همين جهان ماده نپذيريم ، بدون ترديد مسئلهء جنگ براى هميشه به فرزندان آدم حتمى خواهد بود و اگر پيكار و رزم آورى نكنند ، يا ناشى از ضعف آنها است يا به جهت طمع هم زيستى يا ترس از نيرومندترى است كه به سراغ ما آمده است ، تفاوتى ندارد كه شما نام اين پديدهء حتمى را بازى كودكانه نام بگذاريد يا يك حقيقت جدى ، زيرا - هنگامى كه به مفهوم طبيعى زندگى با آن « مىخواهم » بىنهايتش مىنگريم . مىبينيم تزاحم در ضرورتها و تجملات زندگى يك مسئلهء طبيعى است و شايد بتوان گفت صلح و صفا احتياج به صرف انرژى فراوان و قانع كردن جنگاورانى كه به طور طبيعى فعاليت مىكنند ، نيازمند مىباشد ارسطو مىگويد : روزى خرگوشى در بارهء حق و عدالت با شير درنده‌اى صحبت مىكرد ، شير در پاسخ خرگوش مىگويد : پس كو چنگالهايت ؟ اگر ما جهان هستى را يك مجموعهء متصل به ابديت بدانيم و به اصطلاح فنى آن را سيستم باز بدانيم كه به ابديت پيوسته است ، در نتيجه مىتوانيم بگوييم : جنگ پاره