كردن رشته هايى است كه خداوند بىچون آنها را به عنوان حيات دسته جمعى با همديگر بافته است .
با اين فرض به انسانها مىتوان گفت كه پيكار را رها كنيد و اسلحه را از كار بيندازيد ، زيرا - قافلهاى كه در يك راه و به سوى يك مقصد روانه شده است ، افراد چنين قافلهاى يك مجموع غير قابل تجزيه را تشكيل مىدهند و ضرر به فردى مساوى ضرر به تمام افراد است ، بگذاريد همهء ما اين قلهء تكامل را با هم صعود كنيم . من اگر تو را زخمى كنم جراحت را به خودم وارد ساختهام و تو اگر آسيبى به من برسانى آن آسيب دامن تو را پيش از من مىگيرد .
در اين فرض دوم معناى صلح و جنگ به كلى دگرگون مىشود و منطقى پيدا مىكند كه به منزلهء خودكشى نمىباشد « چنان كه در جنگهاى معمولى ديده مىشود » بلكه جنگ در اين معناى منطقى بر كنار زدن دزدان قافلهء راه حق و حقيقت مىباشد و به همين جهت است كه كيفر را براى همين انسانها تجويز مىكنيم .
در اين فرض انسان نيست كه انسان ديگرى را مىكشد ، بلكه آن ايده آل عمومى كه رهسپار شدن به مقصد عالى هستى است ، شمشير خود را در راه حفظ شيفتگان خود به دست افرادش سپرده است كه اخلالگران راه حق را از پيش پاى قافلهء مزبور بر كنار كنند .
بدينسان صلح آنان ناشى از ناتوانى و شرمسارى بىاساس و تحريكات شعرى نيست ، بلكه صلح از آن جهت براى آنان مطرح است كه اعضاء يك پيكرند .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 599
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٩٩