طلب كردن يوسف عليه السلام ارمغان از مهمان
( ( 3170 ) ) بعد قصه گفتنش گفت اى فلان
هين چه آوردى تو ما را ارمغان ؟
( ( 3171 ) ) بر در ياران تهى دست آمدن
هست بىگندم سوى طاحون شدن
( ( 3172 ) ) حق تعالى خلق را گويد به حشر
ارمغان كو از براى روز نشر ؟
( ( 3173 ) ) جئتمونا و فرادى بىنوا
هم بدان سان كه خلقناكم كذا
( ( 3174 ) ) هين چه آورديد دست آويز را
ارمغان روز رستاخيز را ؟
( ( 3175 ) ) يا اميد باز گشتنتان نبود ؟
وعدهء امروز باطلتان نمود ؟
( ( 3176 ) ) وعدهء مهمانيش را منكرى
پس ز مطبخ خاك و خاكستر برى
( ( 3177 ) ) ور نهاى منكر چنين دست تهى
بر در آن دوست پا چون مىنهى ؟
( ( 3178 ) ) اندكى صرفه بكن از خواب و خور
ارمغان بهر ملاقاتش ببر
( ( 3179 ) ) شو قليل النوم مما يهجعون
باش در اسحار از يستغفرون
( ( 3180 ) ) اندكى جنبش بكن همچون جنين
تا ببخشندت حواس نور بين
( ( 3181 ) ) وز جهانى چون رحم بيرون روى
از زمين در عرصهء واسع شوى
( ( 3182 ) ) آن كه ارض الله واسع گفته اند
عرصهاى دان كانبيا در رفته اند
( ( 3183 ) ) دل نگردد تنگ ز آن عرصهء فراخ
نخل تر آن جا نگردد خشك شاخ
( ( 3184 ) ) حاملى تو مر حواست را كنون
كند و مانده مىشوى و سر نگون
( ( 3185 ) ) چون كه محمولى نه حامل وقت خواب
ماندگى رفت و شدى بىپيچ و تاب
( ( 3186 ) ) چاشنيىّ دان تو حال خواب را
پيش محمولىّ حال اولياء
( ( 3187 ) ) اولى اصحاب كهفند اى غنود
در قيام و در تقلب هم رقود
( ( 3188 ) ) مىكشدشان بىتكلف در نعال
بىخبر ذات اليمين ذات الشمال
( ( 3189 ) ) چيست آن ذات اليمين فعل حسن
چيست آن ذات الشمال اشغال تن
گر تو بينىشان به دشوارى درون
نيستشان خوفى و لا هم يحزنون
مىرود اين هر دو از مردم پديد
بىخبر زين هر دو ايشان در مزيد