اين وضع مخصوص ناشى از اصل حب ذات است كه با عبارات گوناگون گفته مىشود . اين اصل چنان عموميت دارد كه مىتوان آن را زير بناى زندگانى انسانها معرفى كرد ، ابو الطيب متنبى مىگويد :
ارى كلنا يبغى الحياة لنفسه
حريصاً عليها مستهاماً بها صباً
فحب الجبان النفس آورده التقى
و حب الشجاع النفس آورده الحرباً
مىبينيم همهء ما زندگى را براى خود مىخواهد ، همهء ما حريص و واله و عاشق زندگانى خويشتن مىباشد ، آدم ترسو كه در گوشهاى پنهان مىگردد ناشى از حب ذات است ، چنان كه مرد دلاور و قهرمان را هم حب ذات به ميدان كارزار وارد مىكند ) .
اين اصل كه در مباحث آينده مشروحاً مورد بررسى قرار خواهد گرفت ، آن چنان دامنهء گستردهاى براى خود گرفته كه حتى به محبت كه بايستى از منافع شخصى بر كنار بوده باشد كشيده شده است .
مقصود ما از محبت كه بايستى از عنوان مبادله بر كنار بوده باشد ، محبت به انسانها است در حدود انسانيت ، آن محبتى كه با افزايش آن گام به قلمرو عشق گذارده مىشود . چنان كه عشق نبايستى به عنوان حب ذات مطرح شود ، همچنين محبتى كه مقدمه يا هم سنخ عشق است ، بايستى جنبهء سوداگرى نداشته باشد .
به هر حال خواه در مورد داستان يوسف عليه السلام اين مسئله تطبيق كند يا نه ، جلال الدين با اين بيت كه مىگويد :
( ( 3171 ) ) بر در ياران تهى دست آمدن
هست بىگندم سوى طاحون شدن
همان اصل كلى را كه به طور اجمال بيان كرديم متذكر مىشود ، ولى بيت فوق را به شكل ديگر هم مىتوان تفسير كرد ، چنين كه گفته شود : مقصود جلال الدين اين است كه براى به وجد آوردن روح دوست بايستى ارمغانى به او برد . چنان كه گندمى به سوى آسياب برده نشود نمىتوان از آسياب حركتى توقع داشت .
اما ظهور بيت در همان است كه گفتيم ، يعنى مىخواهد بگويد : كسى كه به آسياب مىرود بدون شك مقصودش به دست آوردن آرد است و چنين شخصى بدون گندم نمىتواند