( ( 2870 ) ) چون در معنى زنى بازت كنند
پرِّ فكرت زن كه شهبازت كنند
( ( 2871 ) ) پر فكرت شد گل آلود و گران
ز آن كه گل خوارى تو را گل شد چو نان
( ( 2872 ) ) نان گل است و گوشت كمتر خور ازين
تا نمانى همچو گل اندر زمين
خاك مىخورديم عمرى در غذا
خاك ما را خود آخر در جزا
( ( 2873 ) ) چون گرسنه مىشوى سگ مىشوى
تند و بد پيوند و بد رگ مىشوى
( ( 2874 ) ) چون شدى تو سير مردارى شوى
بىخبر چون نقش ديوارى شوى
( ( 2875 ) ) پس دمى مردار و ديگر دم سگى
چون كنى در راه شيران هم تگى ؟
( ( 2876 ) ) آلت اشكار خود جز سگ مدان
كمترك انداز سگ را استخوان
( ( 2877 ) ) ز انكه سگ چون سير شد سركش شود
كى سوى صيد شكارى خوش رود ؟
( ( 2878 ) ) آن عرب را بىنوايى مىكشيد
تا بدان درگاه و آن دولت رسيد
( ( 2879 ) ) در حكايت گفتهايم احسان شاه
در حق آن بىنواى بىپناه
( ( 2880 ) ) هر چه گويد مرد عاشق بوى عشق
از دهانش مىجهد در كوى عشق
( ( 2881 ) ) گر بگويد فقه فقر آيد همه
بوى فقر آيد از آن خوش دمدمه
( ( 2882 ) ) ور بگويد كفر آيد بوى دين
آيد از گفت شكش بوى يقين
ور بگويد كژ نمايد راستى
اى كژى كه راست را آراستى
( ( 2883 ) ) كف كژ كز بحر صافى خاسته است
اصل صاف آن فرع را آراسته است
( ( 2884 ) ) آن كفَش را صافى و محقوق دان
همچو دشنام لب معشوق دان
( ( 2885 ) ) گشت اين دشنام نامطلوب او
خوش ز بهر عارض محبوب او
( ( 2887 ) ) از شكر گر شكل نانى مىپزى
طعم قند آيد نه نان چون مىمزى
( ( 2888 ) ) گر بت زرّين ببايد مؤمنى
كى هلد او را پى سجده كنى ؟
چون بيايد مؤمنى زرّين وثن
مىنبگذارد و را بهر شمن
( ( 2889 ) ) بلكه گيرد اندر آتش افكند
صورت عاريّتش را بشكند
( ( 2890 ) ) تا نماند بر ذهب نقش وثن
چون كه صورت مانع است و راه زن
( ( 2891 ) ) ذات زرّش ذات ربّانيت است
نقش بت نقد زر عاريّت است
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 353
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٥٣