تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
( ( 2870 ) ) چون در معنى زنى بازت كنند پرِّ فكرت زن كه شهبازت كنند ( ( 2871 ) ) پر فكرت شد گل آلود و گران ز آن كه گل خوارى تو را گل شد چو نان ( ( 2872 ) ) نان گل است و گوشت كمتر خور ازين تا نمانى همچو گل اندر زمين خاك مىخورديم عمرى در غذا خاك ما را خود آخر در جزا ( ( 2873 ) ) چون گرسنه مىشوى سگ مىشوى تند و بد پيوند و بد رگ مىشوى ( ( 2874 ) ) چون شدى تو سير مردارى شوى بىخبر چون نقش ديوارى شوى ( ( 2875 ) ) پس دمى مردار و ديگر دم سگى چون كنى در راه شيران هم تگى ؟ ( ( 2876 ) ) آلت اشكار خود جز سگ مدان كمترك انداز سگ را استخوان ( ( 2877 ) ) ز انكه سگ چون سير شد سركش شود كى سوى صيد شكارى خوش رود ؟ ( ( 2878 ) ) آن عرب را بىنوايى مىكشيد تا بدان درگاه و آن دولت رسيد ( ( 2879 ) ) در حكايت گفته‌ايم احسان شاه در حق آن بىنواى بىپناه ( ( 2880 ) ) هر چه گويد مرد عاشق بوى عشق از دهانش مىجهد در كوى عشق ( ( 2881 ) ) گر بگويد فقه فقر آيد همه بوى فقر آيد از آن خوش دمدمه ( ( 2882 ) ) ور بگويد كفر آيد بوى دين آيد از گفت شكش بوى يقين ور بگويد كژ نمايد راستى اى كژى كه راست را آراستى ( ( 2883 ) ) كف كژ كز بحر صافى خاسته است اصل صاف آن فرع را آراسته است ( ( 2884 ) ) آن كفَش را صافى و محقوق دان همچو دشنام لب معشوق دان ( ( 2885 ) ) گشت اين دشنام نامطلوب او خوش ز بهر عارض محبوب او ( ( 2887 ) ) از شكر گر شكل نانى مىپزى طعم قند آيد نه نان چون مىمزى ( ( 2888 ) ) گر بت زرّين ببايد مؤمنى كى هلد او را پى سجده كنى ؟ چون بيايد مؤمنى زرّين وثن مىنبگذارد و را بهر شمن ( ( 2889 ) ) بلكه گيرد اندر آتش افكند صورت عاريّتش را بشكند ( ( 2890 ) ) تا نماند بر ذهب نقش وثن چون كه صورت مانع است و راه زن ( ( 2891 ) ) ذات زرّش ذات ربّانيت است نقش بت نقد زر عاريّت است