آرى اين چنين است مسئلهء شناورى در اين جهان هستى ، آن فرد الهى كه ثقل علايق مادى را از خود دور ساخته است سبك بال گشته ، مىتواند در اين درياى بىكران هستى به شنا پرداخته در روى اين جهان هستى كه رو به مجاورت خدا است شنا كند . اما آن انسان بىنوا كه در زندگانى جز خور و خواب و خشم و شهوت حقيقتى براى او مطرح نشده است ، او يك زندگانى گرانبارى به دوش مىكشد كه نمىتواند با آن بار سنگين خود را در سطح درياى هستى براى مجاورت با خدا شناور كند .
اى بىنوايى كه ديده گان تو را « خود طبيعى حيوانى » آن چنان پوشيده بود كه همه را خر مىدانستى و به كشتيبان مىگفتى : چون نحو نخواندهاى نصف عمرت به باد فنا رفته است ، اكنون نتيجهء آن پرستش « خود طبيعى حيوانى » خود را ببين ، كه چگونه مانند خر ناتوان در گل ماندهاى . اگر چه علامهء زمان باشى ولى در اين اقيانوس شناگرى لازم است . گرداب نمىتواند به فضل فروشى تو حسابى در مقابل جريان قوانين ازلى باز كند . من اين مثال مرد نحوى را براى تعليم گذشتن از خود پرستى آوردم .
نبايستى به پارهاى از علوم رسمى قناعت كرده بگويى : من كه فقه مىدانم ، من كه تمام علم اصول را حلاجى كردهام ، من نحو مىدانم و صرف خواندهام - زيرا خواهى ديد كه همهء آن چه را كه مىتواند روح انسانى شما را فرا بگيرد اين علوم نيست « اگر چه در حد اعلاى صورت براى انسانها مىباشند » اين علوم در آن هنگام كه جنبه حرفهاى را به خود بگيرند تو را از راه رفتن باز خواهند داشت و در آن هنگام كه واقعيت و هدف آنها را دريابى ، خواهى ديد كه اين علوم احتياج به آن روحانيت عالى دارند كه بدون آنها بىثمر خواهند بود .
آن سبوى عرب را كه گفتم مانند دانشهاى ما است كه پر از اشتباهات و خطاها است چنان كه سبوى آن مرد عرب پر از آب شور بود .
آن خليفه را هم كه گفتم منظورم يك تشبيه بود كه خدا مانند آن خليفه است كه ما مىخواهيم اين اندوخته هاى ناقص و آلودهء خود را به سوى او به عنوان هديه ببريم .
آرى اگر ما خود را ناقص ندانيم عين نقص مىباشيم .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 350
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٥٠