تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤
( ( 2892 ) ) بهر كيكى تو گليمى را مسوز وز صداع هر مگس مگذار روز ( ( 2893 ) ) بت پرستى گر بمانى در صور صورتش بگذار و در معنى نگر ( ( 2894 ) ) مرد حجّى همره حاجى طلب خواه هندو خواه ترك و يا عرب ( ( 2895 ) ) منگر اندر نقش و اندر رنگ او بنگر اندر عزم و در آهنگ او ( ( 2896 ) ) گر سياهست و هم آهنگ تو است تو سپيدش دان كه هم رنگ تو است ور سفيد است و و را آهنگ نيست زو ببر كز دل مر او را رنگ نيست ( ( 2897 ) ) اين حكايت گفته شد زير و زبر همچو فكر عاشقان بىپا و سر ( ( 2898 ) ) سر ندارد كز ازل بوده است پيش پا ندارد با ابد بوده است خويش ( ( 2899 ) ) بلكه چون آب است و هر قطره از آن هم سر است و پا و هم بىهر دوان ( ( 2900 ) ) حاش للَّه اين حكايت نيست هين نقد حال ما و توست اين خوش بين ( ( 2901 ) ) پيش هر صوفى كه او با فر بود هر چه آن ماضى است لا يذكر بود چون بود فكرش همه مشغول حال نايد اندر ذهن او فكر مآل ( ( 2902 ) ) هم عرب ما هم سبو ما هم ملك جمله ما يؤفك عنه من افك ( ( 2903 ) ) عقل را شو دان و زن اين نفس و طمع اين دو ظلمانى و منكر عقل شمع ( ( 2904 ) ) بشنو اكنون اصل انكار از چه خاست ز انكه كل را گونه گونه جزوهاست ( ( 2905 ) ) جزو كل نى جزوها نسبت به كل نى چو بوى گل كه باشد جزو گل ( ( 2906 ) ) لطف سبزه جزو لطف گل بود بانگ قمرى جزو آن بلبل بود ( ( 2907 ) ) گر شوم مشغول اشكال و جواب تشنگان را كى توانم داد آب ( ( 2908 ) ) ور تو اشكالى به كلَّى و حرج صبر كن كالصبر مفتاح الفرج ( ( 2909 ) ) احتمى كن احتمى ز انديشه ها ز انكه شيرانند در اين بيشه ها احتماها مر داوها را سر است هضم دار و علت نو ديگر است ( ( 2910 ) ) احتماها بر دواها سرور است ز انكه خاريدن فزونى گر است ( ( 2911 ) ) احتما اصل دوا آمد يقين احتما كن قوّت جانت ببين ( ( 2912 ) ) قابل اين گفتها شو گوش وار تا كه از زر سازمت من گوشوار