( ( 2892 ) ) بهر كيكى تو گليمى را مسوز
وز صداع هر مگس مگذار روز
( ( 2893 ) ) بت پرستى گر بمانى در صور
صورتش بگذار و در معنى نگر
( ( 2894 ) ) مرد حجّى همره حاجى طلب
خواه هندو خواه ترك و يا عرب
( ( 2895 ) ) منگر اندر نقش و اندر رنگ او
بنگر اندر عزم و در آهنگ او
( ( 2896 ) ) گر سياهست و هم آهنگ تو است
تو سپيدش دان كه هم رنگ تو است
ور سفيد است و و را آهنگ نيست
زو ببر كز دل مر او را رنگ نيست
( ( 2897 ) ) اين حكايت گفته شد زير و زبر
همچو فكر عاشقان بىپا و سر
( ( 2898 ) ) سر ندارد كز ازل بوده است پيش
پا ندارد با ابد بوده است خويش
( ( 2899 ) ) بلكه چون آب است و هر قطره از آن
هم سر است و پا و هم بىهر دوان
( ( 2900 ) ) حاش للَّه اين حكايت نيست هين
نقد حال ما و توست اين خوش بين
( ( 2901 ) ) پيش هر صوفى كه او با فر بود
هر چه آن ماضى است لا يذكر بود
چون بود فكرش همه مشغول حال
نايد اندر ذهن او فكر مآل
( ( 2902 ) ) هم عرب ما هم سبو ما هم ملك
جمله ما يؤفك عنه من افك
( ( 2903 ) ) عقل را شو دان و زن اين نفس و طمع
اين دو ظلمانى و منكر عقل شمع
( ( 2904 ) ) بشنو اكنون اصل انكار از چه خاست
ز انكه كل را گونه گونه جزوهاست
( ( 2905 ) ) جزو كل نى جزوها نسبت به كل
نى چو بوى گل كه باشد جزو گل
( ( 2906 ) ) لطف سبزه جزو لطف گل بود
بانگ قمرى جزو آن بلبل بود
( ( 2907 ) ) گر شوم مشغول اشكال و جواب
تشنگان را كى توانم داد آب
( ( 2908 ) ) ور تو اشكالى به كلَّى و حرج
صبر كن كالصبر مفتاح الفرج
( ( 2909 ) ) احتمى كن احتمى ز انديشه ها
ز انكه شيرانند در اين بيشه ها
احتماها مر داوها را سر است
هضم دار و علت نو ديگر است
( ( 2910 ) ) احتماها بر دواها سرور است
ز انكه خاريدن فزونى گر است
( ( 2911 ) ) احتما اصل دوا آمد يقين
احتما كن قوّت جانت ببين
( ( 2912 ) ) قابل اين گفتها شو گوش وار
تا كه از زر سازمت من گوشوار
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 354
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٥٤