قبول كردن خليفه هديه را و عطاى بسيار فرمودن با كمالى بىنيازى از آن هديه
( ( 2853 ) ) چون خليفه ديد و احوالش شنيد
آن سبو را پر ز زر كرد و مزيد
( ( 2854 ) ) داد بخششها و خلعتهاى خاص
آن عرب را كرد از فاقه خلاص
پس نقيبى را بفرمود آن قباد
آن جهان بخشش و آن بحر داد
( ( 2855 ) ) كه به وى ده اين سبوى پر ز زر
چون كه واگردد سوى دجله اش ببر
( ( 2856 ) ) از ره خشك آمده است و آن سفر
از ره دجله اش بود نزديكتر
چون به كشتى در شنيد رنج راه
خود فراموشش شود آن جايگاه
همچنان كردند و دادندش سبو
پر زر و بردند تا دجله دو تو
( ( 2857 ) ) چون به كشتى در نشست و دجله ديد
سجده مىكرد از حيا و مىخميد
( ( 2858 ) ) كاين عجب لطف آن شه وهاب را
وين عجبتر كاو ستد آن آب را
( ( 2859 ) ) چون پذيرفت از من آن درياى جود ؟
آن چنان جنس دغل را زود زود
( ( 2860 ) ) كلّ عالم را سبو دان اى پسر
كاين بود از لطف و خوبى تا بسر
( ( 2861 ) ) قطرهاى از دجلهء خوبى اوست
كآن نمىگنجد ز پرّى زير پوست
( ( 2862 ) ) گنج مخفى بد ز پرى چاك كرد
خاك را تابانتر از افلاك كرد
( ( 2863 ) ) گنج مخفى بد ز پرى جوش كرد
خاك را سلطان اطلس پوش كرد
( ( 2864 ) ) ور بديدى قطره از دجلهء خدا
آن سبو را او فنا كردى فنا
( ( 2865 ) ) و آن كه ديدندش هميشه بىخودند
بىخودانه بر سبو سنگى زدند
( ( 2866 ) ) اى ز غيرت بر سبو سنگى زده
آن سبو ز اشكست كاملتر شده
( ( 2867 ) ) خم شكسته آب از آن ناريخته
صد درستى زين شكست انگيخته
( ( 2867 ) ) جزو جزو خم به رقص است و به حال
عقل جزوى را نموده اين محال
( ( 2869 ) ) نه سبو پيدا در اين حالت نه آب
خوش ببين و اللَّه اعلم بالصواب