( ( 2913 ) ) گوشواره چه كه كان زر شوى
تا به ماه و تا ثريّا بر شوى
( ( 2914 ) ) اولًا بشنو كه خلق مختلف
مختلف جانند از يا تا الف
( ( 2915 ) ) در حروف مختلف شور و شكى است
گر چه از يك روز سر تا پا يكى است
( ( 2916 ) ) از يكى رو ضدّ و يك رو متحّد
از يكى رو هزل و از يك روى جدّ
( ( 2917 ) ) پس قيامت روز عرض اكبر است
روز عرضش نوبت رسوايى است
( ( 2919 ) ) چون ندارد روى همچون آفتاب
او نخواهد جز شب همچون نقاب
( ( 2920 ) ) برگ يك گل چون ندارد خار او
شد بهاران دشمن اسرار او
( ( 2921 ) ) وان كه سر تا پا گلست و سوسن است
پس بهار او را دو چشم روشن است
( ( 2922 ) ) خار بىمعنى خزان خواهد خزان
تا زند پهلوى خود با گلستان
( ( 2923 ) ) تا بپوشد حسن آن و ننگ اين
تا نبينى ننگ آن و رنگ اين
( ( 2924 ) ) پس خزان او بهار است و حيات
يك نماند سنگ و ياقوت زكات
( ( 2925 ) ) باغبان هم داند آن را در خزان
ليك ديد يك به از ديد جهان
( ( 2926 ) ) خود جهان آن يك كس است و او شه است
هر ستاره بر فلك جزو مه است
خود جهان كامل است و مفرد است
نسخهء كل وجود او را بد است
( ( 2927 ) ) پس همىگويند هر نقش و نگار
مژده مژده نك همىآيد بهار
( ( 2928 ) ) تا بود تابان شكوفه چون زره
كى كنند آن ميوه ها پيدا گره
( ( 2929 ) ) چون شكوفه ريخت ميوه سر كند
چون كه تن بشكست جان سر بر كند
( ( 2930 ) ) ميوه معنى و شكوفه صورتش
آن شكوفه مژده ميوه نعمتش
( ( 2931 ) ) چون شكوفه ريخت ميوه شد پديد
چون كه آن كم شد شد اين اندر مزيد
( ( 2932 ) ) تا كه نان نشكست قوّت كى دهد ؟
تا شكسته خوشه ها كى مىدهد ؟
( ( 2933 ) ) تا هليله نشكند با ادويه
كى شود خود صحّت افزا در ريه ؟
( ( 2934 ) ) اى ضياء الحق حسام الدين بگير
يك دو كاغذ بر فزا در وصف پير
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 355
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٥٥