مراعات كردن زن مر شو را و استغفار نمودن از گفتار خود
( ( 2394 ) ) زن چو ديد او را كه تند و توسن است
گشت گريان گريه خود دام زن است
( ( 2395 ) ) گفت از تو كى چنين پنداشتم ؟
از تو من اميد ديگر داشتم
( ( 2396 ) ) زن در آمد از طريق نيستى
گفت من خاك شمايم نى ستى ( 1 ) ( ( 2397 ) ) جسم و جان و هر چه هستم آنِ توست
حكم و فرمان جملگى فرمان توست
( ( 2398 ) ) گرز درويشى دلم از صبر جست
بهر خويشم نيست آن بهر توست
( ( 2399 ) ) تو مرا در دردها بودى دوا
من نمىخواهم كه باشى بىنوا
( ( 2400 ) ) جان تو ، كز بهر خويشم نيست اين
از براى تستم اين بانگ و حنين
( ( 2401 ) ) خويش من و الله كه بهر خويش تو
هر نفس خواهد كه ميرد پيش تو
( ( 2402 ) ) كاش جانت كش روان من فدى
از ضمير جان من واقف شدى
( ( 2403 ) ) چون تو با من اين چنين بودى به ظن
هم ز جان بيزار گشتم هم ز تن
( ( 2404 ) ) خاك را بر سيم و زر كرديم چون
تو چنينى با من اى جان را سكون
( ( 2405 ) ) تو كه در جان و دلم جا مىكنى
زين قدر از من تبرّا مىكنى
( ( 2406 ) ) تو تبرّا كن كه هستت دستگاه
اى تبراى تو را جان عذر خواه
( ( 2407 ) ) ياد مىكن آن زمانى را كه من
چون صنم بودم تو بودى چون شمن
( ( 2408 ) ) بنده بر وفق تو دل افروخته است
هر چه گويى پخت گويد سوخته است
( ( 2409 ) ) من سپاناخ ( 2 ) توام هر چم پزى
يا ترش با يا كه شيرين مىسزى
( ( 2410 ) ) كفر گفتم نك به ايمان آمدم
پيش حكمت از سر و جان آمدم
( ( 2411 ) ) خوى شاهانهء تو را نشناختم
پيش تو گستاخ خود درباختم
( ( 2412 ) ) چون ز عفو تو چراغى ساختم
توبه كردم اعتراض انداختم
هامش
( 1 ) ستى آهن ، فولاد . .
( 2 ) سپاناخ اسفناج . .