( ( 2413 ) ) مىنهم پيش تو شمشير و كفن
مىكشم پيش تو گردن را بزن
( ( 2414 ) ) از فراق تلخ مىگويى سخن
هر چه خواهى كن و ليكن اين مكن
( ( 2415 ) ) در تو از من عذر خواهى هست سرّ
با تو بىمن او شفيعى مستمر
( ( 2416 ) ) عذر خواهم در درونت خلق توست
ز اعتماد او دل من جرم جست
( ( 2417 ) ) رحم كن پنهان ز خود اى خشمگين
اى كه خلقت به ز صد من انگبين
( ( 2418 ) ) زين نسق مىگفت با لطف و گشاد
در ميان گريه بر روى اوفتاد
( ( 2419 ) ) گريه چون از حد گذشت و هاى و هاى
از حنينش مرد را دل شد ز جاى
چون قرارش ماند و صبرش به جاى ؟
ز انكه بىگريه بد او خود دل رباى
( ( 2420 ) ) شد از آن باران يكى برقى پديد
زد شرارى بر دل مرد وحيد
( ( 2421 ) ) آن كه بندهء روى خوبش بود مرد
چون بود چون بندگى آغاز كرد ؟
( ( 2422 ) ) آن كه از كبرش دلت لرزان بود
چون شوى چون پيش تو گريان شود ؟
( ( 2423 ) ) آن كه از نازش دل و جان خون بود
چون كه آيد در نياز او چون بود ؟
( ( 2424 ) ) آن كه در جور و جفايش دام ماست
عذر ما چبود ؟ چو او در عذر خاست
آن كه جز خونريزيش كارى نبود
چون نهد گردن ؟ زهى سودا و سود
آن كه جز گردن كشى نايد ازو
خوش در آيد با تو چون باشد بگو ؟
( ( 2425 ) ) زين للناس حق آراسته است
ز انچه حق آراست چون تانند رست ؟
( ( 2426 ) ) چون پى يسكن اليهاش آفريد
كى تواند آدم از حوا بريد ؟
( ( 2427 ) ) رستم زال ار بود وز حمزه بيش
هست در فرمان اسير زال خويش
( ( 2428 ) ) آن كه عالم مست گفتش آمدى
كلمينى يا حميراء مىزدى
( ( 2429 ) ) آب غالب شد بر آتش از نهيب
ز آتش او جوشد چو باشد در حجيب
( ( 2430 ) ) چون كه ديگى حايل آمد هر دو را
نيست كرد آن آب را كردش هوا
( ( 2431 ) ) ظاهراً بر زن چو آب ار غالبى
باطناً مغلوب و زن را طالبى
( ( 2432 ) ) اين چنين خاصيتى در آدمى است
مهر حيوان را كمست آن از كمى است
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 194
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٩٤