در بيان آن كه جنبيدن هر كس از آن جا است كه ويست ، هر كس از چنبرهء وجود خود بيند تا به شيشهء كبود آفتاب را كبود مىنمايد و تا به شيشهء سرخ سرخ و چون تابه ها از رنگ بيرون آيد سپيد شود و از همهء تابه هاى ديگر او راستگوتر باشد
( ( 2363 ) ) از سر امرودبن بينى چنان
ز ان فرود آ تا نماند اين گمان
( ( 2364 ) ) چون كه بر گردى و سر گشته شوى
خانه را گردنده بينى آن توى
( ( 2365 ) ) ديد احمد را بو جهل و بگفت
زشت نقشى كز بنى هاشم شگفت
( ( 2366 ) ) گفت احمد مرد را كه راستى
راست گفتى گر چه كار افزاستى
( ( 2367 ) ) ديد صدّيقش بگفت اى آفتاب
نى ز شرقى نى ز غربى خوش بتاب
( ( 2368 ) ) گفت احمد راست گفتى اى عزيز
اى رهيده تو ز دنياى نه چيز
( ( 2369 ) ) حاضران گفتند اى صدر الورى
راستگو گفتى دو ضدّ گو را چرا ؟
( ( 2370 ) ) گفت من آيينهام مصقول دست
ترك و هند و در من آن بيند كه هست
هر كه را آيينه باشد پيش رو
زشت و خوب خويش را بيند در او
( ( 2371 ) ) اى زن ار طمّاع مىبينى مرا
زين تحرّىّ زنانه برتر آ
( ( 2372 ) ) آن طمع را ماند و رحمت بود
كو طمع آن جا كه آن نعمت بود
( ( 2373 ) ) امتحان كن فقر را روزى دو تو
تا به فقر اندر غنا بينى دو تو
( ( 2374 ) ) صبر كن با فقر و بگذار اين ملال
ز انكه دو فقر است عزّ ذو الجلال
( ( 2375 ) ) سركه مفروش و هزاران جان ببين
از قناعت غرق بحر انگبين
( ( 2376 ) ) صد هزاران جان تلخى كش نگر
همچو گل آغشته اندر گل شكر
( ( 2377 ) ) اين دريغا مر تو را كآنجا بدى
تا ز جانم شرح دل پيدا شدى
( ( 2378 ) ) اين سخن شير است در پستان جان
بىكشنده خوش نمىگردد روان
( ( 2379 ) ) مستمع چون تشنه و جوينده شد
واعظ مرده بود گوينده شد
( ( 2380 ) ) مستمع چون تازه آيد بىملال
صد زبان گردد به گفتن گنگ و لال