شرايط مخصوص با خصوصيتهاى معينى در اختيار او مىگذارد .
اگر در حالى كه اعصاب چشم او دگرگون شود ، اشكال و رنگها را دگرگون خواهد ديد .
در آن حال كه در ذائقهء او كوچكترين تغييراتى وجود داشته باشد ، چشيدنىها را طور ديگر خواهد چشيد . جلال الدين در اين مورد دو مثل خوب زده است .
1 - مسئلهء درخت امرود است كه بعدها شرح خواهيم كرد .
2 - مثال كسى است كه به دور خود مىگردد ، هنگامى كه مىايستد گمان مىكند خانه به دور او مىگردد .
در بارهء بازيگرى انسان در شناسايىها مثالهاى فراوانى داريم كه به جهت روشنى مسئله آنها را متذكر نمىشويم .
هر كه را آيينه باشد پيش رو
زشت و خوب خويش را بيند در او
هر كس واحدهاى شخصيت خود را در ديگران مىبيند
اين اصل از اصلى كه در فوق مورد تذكر داديم مشتق مىگردد .
اصل گذشته مىگفت : هر كسى جهان را آن گونه مىبيند كه وسايل دركش نشان مىدهد و مطابق همان شرايط در بارهء جهان قضاوت مىكند كه او را احاطه نموده است .
اين اصل مىگويد : نمودهايى كه در شخصيت انسانى نقش بسته است همان نمودها را در جهان خارجى و در انسانها نيز مىبيند .
انسان موقعى كه غمناك است ، گمان مىكند تمام جهان در اندوه فرو رفته است و آن گاه كه در نشاط و شادى فرو رفته است ، گمان مىكند جهان همه و همه مىخندند . گويى انسان آن چه را كه در شخصيت درونى خود اندوخته است به شكل عينكى در مىآورد و با همان عينك به جهان مىنگرد ، اين تجريد چگونه انجام مىگيرد ؟ و