( ( 2381 ) ) چون كه نامحرم در آيد از درم
در پس پرده شوند اهل حرم
( ( 2382 ) ) ور در آيد محرمى دور از گزند
بر گشايند آن ستيران روى بند
( ( 2383 ) ) هر چه را خوب و كش و زيبا كنند
از براى ديدهء بينا كنند
( ( 2384 ) ) كى بود آواز چنگ از زير و بم
از براى گوش بىحس اصمّ ؟
( ( 2385 ) ) مشك را حق بىهده خوش دم نكرد
بهر شم كرد و پى اخشم نكرد
( ( 2385 ) ) ناى را حق بىهده خوش دم نكرد
بهر انس آمد پى اهرم نكرد
( ( 2386 ) ) حق زمين و آسمان بر ساخته است
در بيان بس نار و نور افراخته است
( ( 2387 ) ) اين زمين را از براى خاكيان
آسمان را مسكن افلاكيان
( ( 2388 ) ) مرد سفلى دشمن بالا بود
مشترى هر مكان پيدا بود
( ( 2389 ) ) اى ستيره هيچ تو برخاستى
خويشتن را بهر كور آراستى
( ( 2390 ) ) گر جهان را پر دُر مكنون كنم
روزى تو چون نباشد چون كنم ؟
( ( 2391 ) ) ترك جنگ و سرزنش اى زن بگو
ور نمىگويى به ترك من بگو
( ( 2392 ) ) مر مرا چه جاى جنگ نيك و بد
كاين دلم از صلحها هم مىرمد
بر سر اين ريشها نيشم مزن
زخمها بر جان بىخويشم مزن
( ( 2393 ) ) گر خمش گردى و گر نه آن كنم
كه همين دم ترك خان و مال كنم
پا تهى گشتن به است از كفش تنگ
رنج غربت به كه اندر خانه جنگ
( ( 2363 ) ) از سر امرودبن بينى چنان
ز ان فرود آ تا نماند اين گمان
هر كسى مطابق شرايطى كه در آن قرار گرفته با جهان هستى در تماس مىباشد
در مباحث گذشته گفتيم كه : « انسان در اين جهان هستى موجودى است كه هم بازيگر است و هم تماشاگر » اين جمله را كه نيلز بوهر فيزيك دان معروف گفته