صبر فرمودن اعرابى زن خود را
( ( 2288 ) ) شوى گفتش چند جويى دخل و كشت
خود چه ماند از عمر ، افزونتر گذشت ؟
( ( 2289 ) ) عاقل اندر بيش و نقصان ننگرد
ز ان كه هر دو همچو سيلى بگذرد
( ( 2290 ) ) خواه صاف و خواه سيل تيره رو
چون نمىپايد دمى از وى نگو
( ( 2291 ) ) اندر اين عالم هزاران جانور
مىزيد خوش عيش بىزير و زبر
( ( 2292 ) ) شكر مىگويد خدا را فاخته
بر درخت و برگ شب ناساخته
( ( 2293 ) ) حمد مىگويد خدا را عندليب
كاعتماد رزق بر توست اى مجيب
( ( 2294 ) ) باز دست شاه را كرده نويد
از همه مردار ببريده اميد
( ( 2295 ) ) همچنين از پشه گيرى تا به فيل
شد عيال الله و حق نعم المعيل
( ( 2296 ) ) اين همه غمها كه اندر سينه هاست
از غبار گرد باد و بود ماست
( ( 2297 ) ) اين غمان بيخ كن چون داس ماست
اين چنين شد و ان چنان وسواس ماست
( ( 2298 ) ) دان كه هر رنجى ز مردن پارهاى است
جزو مرگ از خود بران گر چارهاى است
( ( 2299 ) ) چون ز جزو مرگ نتوانى گريخت
دان كه كلَّش بر سرت خواهند ريخت
( ( 2300 ) ) جزو مرگ ار گشت شيرين مر تو را
دان كه شيرين مىكند كلّ را خدا
( ( 2301 ) ) دردها از مرگ مىآيد رسول
از رسولش رو مگردان اى فضول
( ( 2302 ) ) هر كه شيرين مىزيد او تلخ مرد
هر كه او تن را پرستد جان نبرد
( ( 2303 ) ) گوسفندان را ز صحرا مىكشند
آن كه فربه تر مر او را مىكشند
( ( 2304 ) ) شب گذشت و صبح آمد اى قمر
چند گيرى اين فسانه را ز سر
( ( 2305 ) ) تو جوان بودى و قانعتر بدى
زر طلب گشتى خود اول زر بدى
( ( 2306 ) ) زر بدى پر ميوه چون كاسد شدى ؟
وقت ميوه پختنت فاسد شدى
( ( 2307 ) ) ميوه ات بايد كه شيرينتر شود
چون رسن تابان نه واپستر رود
( ( 2308 ) ) جفت مايى جفت بايد هم صفت
تا بر آيد كارها با مصلحت
( ( 2309 ) ) جفت بايد بر مثال همدگر
در دو جفت كفش و موزه درنگر
( ( 2310 ) ) گر يكى كفش از دو تنگ آمد به پا
هر دو جفتش كار نآيد مر تو را
( ( 2311 ) ) جفت ، اين يك خرد و آن ديگر بزرگ
جفت شير بيشه ديدى هيچ گرگ ؟