حقم و خودم هم خليفه زادهام ، بانگ مىزند : آگاه باشيد اى سالوحان بياييد از خوان جود و احسان من هيچ بخوريد سالهاى بس طولانى مردم بر وعدهء فرداى او گرد خانهء او مىگردند ولى فردايى نخواهد رسيد .
آرى خيلى زمان مىخواهد تا راز انسانى آشكار شود و معلوم گردد كه آيا زير ديوارش گنج نهان است ، يا اين كه خانهء مار و مور است ؟ هنگامى كه فاش مىشود كه آن كس چيزى نداشته و جز سالوس هنرى در او نبوده است ، چه سودى عايد اين جستجو كنندهء بىنوا خواهد بود ؟ زيرا زندگانيش پايان يافته است .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 158
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٥٨