( 1 ) گويى كه شيخ مفيد اين حديث را يكى يا نزديك به حديثى دانسته است كه رسول الله صلّى اللّه عليه و آله آن را از هنگام ديدار با سهيل بن عمرو عامرى ، سفير صلح روايت نموده است ، آنجا كه مىفرمايد : سهيل بن عمرو رو به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله كرد و گفت : اى محمد ، بردگان ما به تو پيوستهاند ، آنها را به ما بازگردان ! رسول الله صلّى اللّه عليه و آله با شنيدن اين سخن ، بسيار خشمگين گرديد و فرمود : اى جماعت قريش ( از كفر و لجبازى خود ) دست برداريد و گرنه خداوند مردى را به سوى شما مىفرستد كه قلب او را براى ايمان آزموده است و او گردنهاى شما را بر پذيرش دين مىزند .
بعضى از كسانى كه در آنجا حاضر بودند پرسيدند : اى رسول خدا ، آيا آن مرد ابو بكر است ؟
فرمود : نه .
پرسيده شد : عمر است ؟ فرمود : نه ؛ بلكه او كسى است كه در چادر مشغول پينه زدن بر كفش است .
افراد به سوى چادر رفتند تا ببينند كه اين مرد كيست ، و ديدند كه امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام است . « 1 »
( 2 ) در روضهء كافى با سندى از امام صادق عليه السّلام آمده است كه فرمود : قريشيان سهيل بن عمرو و حويطب بن عبد العزّى را به سوى آن حضرت فرستادند . . . رسول الله صلّى اللّه عليه و آله دستور داد كه شترهاى قربانى را در معرض ديد آنها قرار دهند .
آنها سؤال كردند : براى چه آمدهاى ؟
فرمود : آمدهام تا بر كعبه طواف كنم و ميان صفا و مروه سعى به جاى آورم و اين شترها را قربانى كنم و گوشتهاى اين شترها را براى شما رها كنم .
گفتند : همانا قريشيان تو را به خدا و حق خويشاوندى قسم مىدهند كه بدون اذن آنها وارد شهرشان نشوى و قطع رحم ننمايى و دشمنان را بر آنها پررو نكنى اما رسول الله صلّى اللّه عليه و آله هيچ پيشنهادى را قبول نكرد مگر اين كه داخل مكه شود . « 2 »
( 3 ) در خبر قمى در تفسيرش با سندى از امام صادق عليه السّلام آمده است كه فرمود : قريشيان ، [ مكرز بن ] حفص بن أحيف و سهيل بن عمرو را به سوى آن حضرت فرستادند . . .
آنها گفتند : اى محمد ، آيا امسال برنمىگردى تا ببينيم كه كار تو و عربها به كجا مىانجامد ؟
عربها متوجه حركت تو به سوى مكه شدهاند و اگر تو امسال به شهر و حرم ما داخل شوى ، عربها ما
هامش
( 1 ) . ارشاد ، ج 1 ، ص 122 - 123 . در متن خبر در ارشاد واژهء حجره آمده ، كه گويا منظور همان چادرى بوده كه در بيابان حديبيه برپا شده بوده نه حجرهء ساختمانى و لذا به چادر ترجمه شد .
( 2 ) . روضهء كافى ، ص 268 .