حمله مىكنيم و هيچ كس در خانهاش مورد حمله قرار نمىگيرد ، مگر اين كه دشمنش به بعضى از آنچه كه مىخواهد ، دست مىيابد .
گفتند : رأى خوبى است . براى همين او به سوى غطفان حركت كرد و آنها را با خود همراه ساخت .
( 1 ) از سوى ديگر خارجة بن حسيل أشجعى نزد رسول الله صلّى اللّه عليه و آله آمد و او را از آنچه ديده بود مطلع كرد و گفت : در حالى اسير بن زارم را ترك كردم كه او به همراه گروههاى يهود در حال حركت به سوى مدينه بود .
سپس از عروة بن زبير نقل كرده است : نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله عبد الله بن رواحه را به همراه سه نفر در ماه رمضان به خيبر فرستاد تا اخبار آنجا را براى حضرت گزارش كنند . هنگامى كه عبد الله به خيبر رسيد ، افرادش را به سر محلههاى يهود : شقّ ، كتيبه و نطاة فرستاد . آنها به مدت سه روز در اين محلهها ماندند و اخبار مربوط به اسير و غيره را جمعآورى كرده و دو شب باقيمانده به پايان ماه رمضان نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بازگشتند و او را از اوضاع خيبر مطلع كردند .
( 2 ) از ابن عباس نقل شده است : رسول الله صلّى اللّه عليه و آله افرادى را مىخواست كه براى رفتن به خيبر داوطلب شوند كه سى نفر آمادگى خويش را اعلام كردند و آن حضرت عبد الله بن رواحه را به فرماندهى ايشان گمارد .
عبد الله بن أنيس مىگويد : ديدم كه عدهاى از دوستان من آمادهء حركت به سوى اسير بن زارم هستند و شنيدم كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله مىگويد : اسير بن زارم را نبينم ، يعنى او را بكشيد ، به آنها پيوستم و حركت كرديم تا به خيبر رسيديم . براى اسير پيغام فرستاديم كه : آيا ما در امان هستيم تا پيش تو بياييم و اخبارى را كه مىدانيم در اختيار تو قرار دهيم ؟ گفت : بله و آيا من نيز در امان هستم ؟ گفتيم : بله .
بر او وارد شديم و گفتيم : رسول الله ما را به سوى تو فرستاده است تا با ما نزد آن حضرت بيايى تا تو را به امارت خيبر بگمارد و به تو نيكى كند .
او به مشورت با يهوديان در اين مورد پرداخت و آنها گفتند : هيچگاه ، محمد ، فردى از بنى اسرائيل را به امارت نگمارده است ! گفت : درست است ؛ اما از جنگ خسته شدهايم .
( 3 ) او به همراه سى نفر از يهوديان با ما به سوى مدينه حركت كرد . در راه به قرقره ثبار « 1 » رسيديم كه ديديم دستش را به سوى شمشير من دراز كرده است تا آن را بردارد ! متوجه شدم و فورا شترم را از شتر وى دور كردم و گفتم : اى دشمن خدا ، مىخواهى كه حيله بزنى ؟ سپس براى امتحان ، خود را به خواب زدم و دوباره به او نزديك شدم تا ببينم چه مىكند ؟ دوباره دستش را به سوى شمشيرم دراز
هامش
( 1 ) . منطقهاى در شش مايلى به خيبر ( وفاء الوفاء ، ج 2 ، ص 273 ) . و سمهودى اين خبر را از موسى بن عقبه روايت كرده است ( وفاء الوفاء ، ج 2 ، ص 361 ) .