( 1 ) رسول الله صلّى اللّه عليه و آله دستور داد كه تمام آن روز را حركت كنند و آن شب را هم به حركت ادامه داد تا صبح شد و آن روز هم به حركت ادامه داد تا نزديكى ظهر شد و آنگاه دستور داد كه توقف كنند . به محض توقف ، افراد از فرط خستگى به خواب رفتند . و منظور رسول الله صلّى اللّه عليه و آله از اين حركت طولانى و خستهكننده اين بود كه مردم را از صحبت كردن دربارهء سخنان ابن ابى بازدارد .
عبد الله بن عبد الله بن ابى پيش آن حضرت آمد و گفت : اى رسول خدا ، شنيدهام كه به خاطر خبرى كه به تو رسيده است ، تصميم دارى كه عبد الله بن ابى را به قتل برسانى . اگر چارهاى از اين كار نيست ، به من دستور بفرماييد كه من سر او را براى شما بياورم ؛ زيرا همهء خزرج مىدانند كه هيچ كس از من نسبت به پدرش مهربانتر نيست ؛ براى همين مىترسم كه اگر شخص ديگرى را مسئول قتل وى كنى ، نتوانم ببينم كه قاتل عبد الله بن ابى زنده است و در ميان مردم راه مىرود و آنگاه مؤمنى را در ازاى كافرى به قتل برسانم و جهنمى شوم !
( 2 ) رسول الله صلّى اللّه عليه و آله فرمود : بلكه تا زمانى كه وى در كنار ما هست ، نسبت به او مهربان و رفيق هستيم .
سپس آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله دستور داد كه حركت كنند تا در كنار چاهى به نام بقعاء فرود آمدند . . . در آنجا باد شديدى وزيد كه افراد را اذيت كرد . پيامبر فرمود : نترسيد ، اين باد به خاطر مرگ يكى از بزرگان كفار وزيد ! و هنگامى كه وارد مدينه شدند ، ديدند كه رفاعة بن زيد از بزرگان يهود بنى قينقاع كه پشتيبان منافقان بوده ، فوت كرده است و مرگ او در همان روزى اتفاق افتاده است كه آن باد عظيم وزيد .
پس از آن سورهء منافقون نازل شد . . . رسول الله صلّى اللّه عليه و آله گوش زيد بن ارقم را گرفت و فرمود : اين آيات نشانهء آن است كه خداوند گوشهاى وى را تأييد كرده است . « 1 »
( 3 ) طبرسى هم در مجمع البيان مثل همين مطلب را نقل كرده و اضافه نموده است : هنگامى كه باد شديد وزيد ، آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود : يكى از منافقان بزرگ در مدينه فوت كرد . سؤال شد ؟ چه كسى ؟
فرمود : رفاعه .
و در يكى از شبها ناقهء آن حضرت گم شد . . . يكى از منافقين گفت : او چگونه ادعاى علم غيب مىكند و حال نمىداند كه ناقهاش كجا است ؟ آيا آن كسى كه وحى بر او نازل مىكند او را با خبر نمىكند ؟ ! جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و او را از گفتار منافق و جاى شتر خبر داد . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اصحاب خود را از اين مطلب مطلع كرد و فرمود : من ادّعا نمىكنم كه غيب مىدانم و غيبگو نيستم ، و لكن خداوند مرا از سخنان اين منافق آگاه كرد و به من خبر داد كه ناقهام در فلان دره است . ناقه را از همان دره پيدا كردند و آوردند و آن منافق با ديدن اين صحنه ايمان آورد .
هامش
( 1 ) . ابن اسحاق ، ج 3 ، ص 303 - 305 و نظير همين مطلب در مجمع البيان ، ج 9 ، ص 442 - 443 آمده است و واقدى تفصيل آن را در مغازى ، ج 2 ، ص 415 - 425 آورده است .