( 1 ) ابن اسحاق مىنويسد : لشكريان پس از فرود در كنار چاهى ، براى برداشتن آب به كنار چاه آمدند . . . در آنجا جهجاه بن سعيد غفارى ، اجير عمر بن خطّاب با سنان بن و بر ( يا تميم ) جهنى ، هم پيمان خزرجىها درگير شد . جهنى انصار را به كمك طلبيد و جهجاه مهاجرين را صدا زد !
عبد الله بن ابى جريان را شنيد و گفت : شگفتا آخر كار خودشان را كردند ؟ ! در سرزمين خودمان به جنگ و دعوا و نافرمانى از ما پرداختهاند . به خدا قسم كه قضيهء ما و اين قريشىها همانند آن ضرب المثلى است كه مىگويد : سگ خود را چاق كنى تا تو را بخورد ! به خدا قسم كه اگر به مدينه بازگرديم ، عزيز اين مردم ، ذليلان را اخراج خواهند كرد ! سپس رو به افراد قبيلهء خزرج - كه زيد بن ارقم هم در ميان آنها بود - كرد و گفت : اين بلايى است كه خودتان بر سر خود آوردهايد ! سرزمين خويش را در اختيار آنها قرار داديد و اموال خويش را با آنها تقسيم كرديد و به خدا قسم كه اگر به آنها كمك نمىكرديد ، به سرزمين ديگرى مىرفتند !
( 2 ) زيد بن ارقم كه نوجوانى بيش نبود ، نزد رسول الله صلّى اللّه عليه و آله رفت و جريان را به اطلاع وى رسانيد . عمر بن خطاب كه نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بود ، گفت : به عبّاد بن بشر دستور بدهيد كه او را به قتل برساند . آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اى عمر ! چگونه اين كار را انجام دهم ؟ آيا چنين كنم تا مردم بگويند كه محمد اصحاب خويش را به قتل مىرساند ؟ هرگز . و دستور داد در ساعتى كه معمولا حركت نمىكردند ، لشكريان حركت كنند .
پس از آن كه رسول الله صلّى اللّه عليه و آله سوار مركب خود شد و حركت كرد ، اسيد بن حضير نزد آن حضرت آمد و سلام كرد و گفت : اى پيامبر خدا ، به خدا قسم كه در ساعت نامناسبى حركت كردهاى كه هيچگاه در چنين ساعتى حركت نمىكردى ! پيامبر فرمود : مگر نمىدانى كه رفيق شما چه گفته است ؟ پرسيد :
كدام رفيق ما ؟ فرمود : عبد الله بن ابى . پرسيد : چه گفته است ؟ فرمود : گمان كرده است كه اگر به مدينه بازگردد ، عزيزتران ، ذليلان را از آن اخراج خواهند كرد ! اسيد گفت : اى رسول خدا ، به خدا قسم ، كه تو اگر بخواهى او را از مدينه اخراج مىكنى و او - به خدا قسم - كه ذليل و بدبخت است و شما عزيز و گرامى هستيد . بعد از آن گفت : اى رسول خدا ، از او درگذر ، زيرا مردم تاجى را تهيه كرده بودند تا بر سر او بگذارند و او را پادشاه خويش قرار دهند و پس از آن كه خداوند شما را براى ما فرستاد ، او گمان مىكند كه شما اين مقام را از وى سلب كردهايد !
( 3 ) هنگامى كه ابن ابى شنيد كه زيد بن ارقم سخنان وى را براى رسول الله صلّى اللّه عليه و آله بازگو كرده است ، نزد آن حضرت رفت و به خدا قسم خورد كه چنين سخنانى را نگفته و بر زبان نياورده است ! رسول الله صلّى اللّه عليه و آله از وى قبول كرد و انصارى كه در آنجا حاضر بودند از وى دفاع كردند و گفتند : اى رسول خدا ، شايد كه اين بچه دچار خيالپردازى شده و نتوانسته است كه سخنان ابن ابى را به درستى بيان كند .
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 302
مساهمون: الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي
ص٣٠٢