عبد الرحمن نامهاى به رسول الله صلّى اللّه عليه و آله نوشت تا او را از قضيه با خبر كند و نامه را به وسيله مردى از طايفهء جهينه به نام رافع بن مكيث به سوى آن حضرت فرستاد . و در ضمن نامه يادآور شد كه وى مىخواهد از آنها ازدواج كند .
رسول الله صلّى اللّه عليه و آله در جواب نوشت كه با تماضر دختر أصبغ ازدواج كند ، براى همين عبد الرحمن وى را تزويج كرد و او را با خود به مدينه آورد . « 1 »
( 1 )
سريّه على عليه السّلام به فدك
واقدى روايت مىكند كه بنى سعد در فدك ( كه روستايى در نزديكى خيبر بود كه تا مدينه شش شبانه روز فاصله داشت ) ساكن بودند و در اين حال به رسول الله صلّى اللّه عليه و آله خبر رسيد كه عدهاى از آنها براى كمك به يهوديان خيبر آماده شدهاند « 2 » ؛ براى همين على عليه السّلام را به همراه صد نفر در ماه شعبان سال ششم هجرى به سوى آنها فرستاد .
( 2 ) وى شبها حركت مىكرد و روزها مخفى مىشد تا اين كه به همج ( كه آبشخورى در نزديكى فدك و بين فدك و خيبر بوده است ) رسيدند . در آنجا به مردى از بنى سعد برخوردند و او را دستگير كردند . على عليه السّلام به او فرمود : آيا اطلاعى از اجتماع بنى سعد دارى ؟ گفت : نه ، من هيچ اطلاعى از آنها ندارم . او را مورد فشار قرار دادند تا اقرار كرد كه جاسوس بنى سعد است كه او را به سوى يهوديان خيبر فرستادهاند تا بگويد كه مقدارى از خرماى خود را به بنى سعد بدهند ، چنان كه به ديگران دادهاند .
از او سؤال كردند : الان قوم تو كجا هستند ؟ گفت : در حالى آنها را ترك كردم كه دويست نفر از آنها جمع شده بودند و و بر بن عليم فرماندهى آنها را بر عهده داشت . گفتند : ما را راهنمايى كن و پيش آنها ببر . گفت : به شرط امان ! گفتند : اگر ما را به سوى جايگاه آنها و محل نگهدارى دامهايشان راهنمايى كنى ، در امان هستى و الّا هيچ امانى ندارى !
( 3 ) او به همراهشان حركت كرد و آنان را از ميان صخرهها و تپهها عبور مىداد و همين باعث شد كه به وى بد گمان شدند ؛ اما پس از مدتى به دشتى رسيدند كه چهارپايان زيادى در آن به چشم مىخورد . او گفت : اين گوسفندان و چارپايان آنها است ؛ حال مرا رها كنيد . گفتند : نه ، تو را رها نمىكنيم تا از تعقيب آنان در امان بمانيم .
هامش
به ميان مىآيد و ذكرى از آن در قرآن كريم نيامده است مگر در سورهء توبه ، آيه 29 كه بنا به قول معروف از آخرين سورههايى است كه نازل شده و بنابراين تشريع جزيه به وسيلهء سنت بوده است . و نام زكات نيز با اين كه زكات در سال دهم واجب شده بىجا است مگر اين كه مقصود زكات در لغت يعنى صدقات منظور باشد .
( 1 ) . مغازى ، ج 2 ، ص 561 و مناقب ، ج 1 ، ص 202 .
( 2 ) . شايد كه بعد از بنى قريظه آمادهء مقابله با آنها شده بودند .