پس از آن رسول خدا سؤال كرد : على بن ابى طالب كجا است ؟ امير المؤمنين عليه السّلام برخاست و فرمود : من اينجا هستم اى رسول خدا ! فرمود : به سوى وادى حركت كن . گفت : چشم . آنگاه به سوى آن منزل رفت .
( 1 ) آن حضرت عمامهاى داشت كه فقط در اوقاتى كه رسول الله صلّى اللّه عليه و آله او را به سوى جنگهاى سخت مىفرستاد ، به سر مىبست . پس از ورود به منزل از فاطمه عليها السّلام خواست كه آن عمامه را بياورد .
فاطمه عليها السّلام سؤال كرد : پدرم تو را به كجا مىفرستد ؟ جواب داد : به سوى وادى الرّمل . فاطمه از روى دلسوزى براى على عليه السّلام گريه كرد و در همين حال نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله داخل منزل شد و فاطمه را ديد كه مىگريد . سؤال كرد : براى چه گريه مىكنى ؟ آيا مىترسى كه شويت كشته شود ؟ ان شاء الله كه هرگز چنين نخواهد شد . على عليه السّلام به آن حضرت فرمود : اى رسول خدا ، مرا از بهشت محروم نكن .
سپس در حالى كه پرچم رسول الله صلّى اللّه عليه و آله در دستش بود حركت كرد و در هنگامهء سحر به مقابل اعراب رسيد . در آنجا توقف كرد تا فجر طلوع كرد و نماز صبح را به همراه يارانش به جاى آورد .
آنگاه ياران خود را به صف كرد و خودش به مقابل دشمن رفت و در حالى كه بر شمشيرش تكيه زده بود ، فرمود : اى جماعت ، من فرستادهء رسول خدا ، به سوى شما هستم ؛ يا شهادت بدهيد كه لا إله الا الله و محمد رسول الله و يا اين كه با شمشير ، جواب شما را خواهم داد !
جواب دادند : همان طورى كه آن دو رفيقت برگشتند ، تو هم بازگرد .
فرمود : من بازگردم ؟ ! هرگز به خداوند ، مگر اين كه اسلام بياوريد و يا اين كه با اين شمشيرم در ميان شما داورى كنم . من على بن ابى طالب بن عبد المطلّب هستم .
( 2 ) هنگامى كه آنها فهميدند كه او على بن ابى طالب است ، نگران شدند ؛ اما به خود جرأت دادند و با او به كارزار پرداختند كه آن حضرت شش يا هفت نفر از آنها را به هلاكت رساند و بقيه گريختند . پس از آن مسلمانان غنائم را جمعآورى كرده و به سوى نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله بازگشتند .
( 3 ) سپس از ام سلمه روايت كرده است كه : نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله در حجرهء من خوابيده بود كه ناگهان از خواب پريد . گفتم : خداوند ياور تو باشد . فرمود : راست مىگويى ، خداوند ياور من است . الان جبرئيل به من خبر داد كه على دارد مىآيد . سپس به ميان مردم رفت و به آنها دستور داد كه به استقبال على عليه السّلام بروند و مردم به همراه رسول الله صلّى اللّه عليه و آله براى استقبال از وى دو صف تشكيل دادند .
هنگامى كه چشمان على عليه السّلام به پيامبر افتاد ، از اسب پياده شد و خود را به روى پاهاى پيامبر انداخت و آنها را بوسيد . پيامبر به او فرمود : سوار شو ، همانا خدا و رسولش از تو راضى هستند .
امير المؤمنين از خوشحالى اشك شوق ريخت و به سوى منزل خويش رفت .
پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله از بعضى از ياران آن حضرت عليه السّلام پرسيد : فرماندهء خود را چگونه ديديد ؟ گفتند :
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 291
مساهمون: الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي
ص٢٩١