شب پيش من بياييد و هنگامى كه سر و صداها خوابيد ، براى او كمين كنيد آنها اين كار را كردند و شب بر او وارد شدند و هنگامى كه سر و صداها خوابيد به آنها گفت : برويد . « 1 »
( 1 ) ابن اسحاق از زهرى از عبد الله بن كعب از كعب بن مالك انصارى نقل كرده است : آنها شبانه حركت كردند تا به خانهء ابن ابى الحقيق رسيدند ، اما از هر درى كه مىخواستند وارد شوند ، ديدند كه بسته است . ابن ابى الحقيق در ساختمانى بلند زندگى مىكرد كه با نردبان از آن بالا مىرفتند .
( 2 ) واقدى از عبد الله بن أنيس روايت كرده است : عبد الله بن عتيك را مقدّم داشتيم و خودمان در گوشهاى پنهان شديم . او در زد و پس از مدتى همسر سلّام آمد و گفت : چه كار دارى ؟ او به زبان عبرى گفت : براى ابو رافع هديهاى آوردهام ! او در را باز كرد كه فورا همگى پشت در آمديم و داخل شديم .
وقتى كه شمشيرهايمان را ديد ، مىخواست كه فرياد بكشد ، اما شمشيرم را به سوى او گرفتم و او ساكت شد .
از او پرسيدم : ابو رافع كجا است ؟ اگر درست نگويى با شمشير تو را مىكشم ! گفت : او در آن اتاق است .
بر او وارد شديم و او را از روى لباس سفيدى كه قبطىهاى مصر به تن مىكردند ، شناختيم و با شمشير ضرباتى بر او وارد ساختيم . همسر وى فرياد كشيد و در اين حال بعضى از ما مىخواستيم كه برويم و او را خاموش كنيم ؛ اما به ياد سفارش رسول الله صلّى اللّه عليه و آله افتاديم كه ما را از كشتن زنان نهى كرده بود .
چون سقف اتاق كوتاه بود نمىتوانستيم ضربات محكم بر او وارد كنيم ، براى همين شمشيرم را در شكمش فرو كردم تا آن كه صداى فرو رفتن آن را شنيدم و مطمئن شدم كه به قتل رسيده است و كسانى كه با من بودند نيز ضرباتى بر او وارد كردند .
( 3 ) با جيغ و فرياد همسر وى ، ديگران نيز به داد و فرياد پرداختند ؛ ولى تا مدتى از خانههايشان بيرون نيامدند و در اين مدت ما از اتاق ابن ابى الحقيق پايين آمديم و در راه آب خيبر پنهان شديم . سپس يهوديان در حالى كه مشعلهايى در دست داشتند به همراه رئيسشان ، حارث ، ابو زينب به جست و جوى ما پرداختند . در اين حال ما در زير راه آب بوديم و آنها در پشت آن راه مىرفتند ، ولى ما را نمىديدند . پس از جست و جوى زياد ، چيزى نيافتند و بدين جهت نزد همسرش بازگشتند .
ما در ميان خود گفتيم : اگر يكى از ما مىرفت كه ببيند آيا وى مرده است يا نه ، خيلى خوب بود .
( 4 ) از قضا ابو قتاده أسود بن خزاعى « 2 » كمان خود را فراموش كرده بود . . . براى همين أسود در حالى كه خود را شبيه آنها كرده بود از مخفيگاه خارج شد و مشعلى مثل مشعل آنها به دست گرفته و در ميان آنها رفت . . . اين گروه براى بار دوم به سوى خانهء ابو رافع رفتند و او نيز به همراه آنان رفت و ديد كه جمعيت زيادى در آنجا جمع شدهاند و به جنازهء وى مىنگرند . در اين هنگام همسرش در حالى كه مشعلى در دست داشت جلو آمد و بر روى وى خم شد تا ببيند زنده است يا مرده . پس گفت : به خداى
هامش
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 1 ، ص 391 - 392 .
( 2 ) . در كتاب واقدى چنين آمده است و از ابن اسحاق نقل كرديم كه وى نوشته است : خزاعى بن أسود أسلمى .