تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦
قسم كه اگر اينها دايىزاده‌هاى ابى الحكم بن هشام ( ابو جهل ) بودند و تو او را به چيزى دعوت مىكردى ، هرگز قبول نمىكرد . ( 1 ) زهير گفت : واى بر تو اى هشام ، مىگويى كه چه كنم ؟ من تنها يك نفر هستم و به خدا قسم كه اگر فرد ديگرى يار و ياور من باشد به نقض آن اقدام مىكردم . هشام گفت : آن فرد را يافته‌اى ، گفت : او كيست ؟ هشام گفت : من ، گفت : پس برو و شخص سوّمى را پيدا كن . هشام نزد مطعم بن عدى رفت و گفت : اى مطعم ، آيا راضى شده‌اى كه دو طايفه بنى عبد مناف ( بنى هاشم و بنى مطلّب ) در معرض هلاكت باشند و تو شاهد آن باشى و با قريش همكارى كنى ؟ به خدا قسم كه اگر آنها به چنين كارى دعوت مىشدند ، هرگز با شما همكارى نمىكردند ! گفت : واى بر تو ، چه كارى مىتوانم بكنم ؟ در حالى كه تنها هستم ؟ گفتم : هرآينه شخص دومى را يافته‌اى . گفت : او كيست ؟ گفتم : من ، گفت : شخص سومى را هم به ما ملحق كن . گفتم : ملحق كرده‌ام . گفت : او كيست ؟ گفتم : زهير بن ابى اميّه . گفت : شخص چهارمى را به ما ملحق كن . ( 2 ) پس هشام نزد ابى البخترى بن هشام رفت و آنچه را كه به مطعم گفته بود ، به او هم گفت . پاسخ : آيا كسى ما را در اين امر يارى مىكند ؟ گفت : بله ، گفت : چه كسانى ؟ جواب داد : زهير بن ابى اميّة و مطعم بن عدىّ و من همراه تو هستيم . گفت : فرد پنجمى را به ما ملحق كن . هشام نزد زمعة بن اسود بن مطلّب رفت و با او صحبت كرد و قرابت و حق بنى هاشم نسبت به وى را بيان كرد . پس او گفت : آيا كسى را مىشناسى كه در اين امر ما را يارى كند ؟ هشام گفت : بله و آنگاه نام افراد را بيان كرد . سپس همگى قرار گذاشته كه بالاى مكه در جلوى حجون جلسهء شبانه‌اى داشته باشند . آنها در آن شب آنجا جمع شدند و با هم پيمان بستند كه در مورد نقض صحيفه اقدام كنند و زهير گفت : من اولين كسى بودم كه اين دعوت را پذيرفتم ؛ بنابراين اول من صحبت مىكنم . ( 3 ) فرداى آن روز به محل قرارشان رفتند و زهير بن ابى اميّة هفت دور كعبه را طواف كرد و سپس رو به مردم كرد و گفت : اى اهالى مكه ! آيا سزاوار است كه ما بخوريم و بپوشيم ؛ اما بنى هاشم در معرض هلاكت باشند و كسى با آنها معامله نكند ؟ ! به خدا قسم كه من آرام نمىگيرم تا اين صحيفه ظالمانه پاره گردد . در اين حال ابو جهل كه در گوشه‌اى از مسجد نشسته بود ، گفت : دروغ گفتى ، به خدا قسم كه صحيفه پاره نمىشود . زمعة بن اسود گفت : به خدا قسم كه تو دروغگو هستى ، ما هنگامى كه اين صحيفه را نوشتى بدان راضى نبوديم .
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 96 | الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي / حسينعلى عربى