تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
ظاهرا او اين مطلب را از طبرسى در اعلام الورى نقل كرده است . « 1 » ( 1 ) ابن هشام نيز اين مطلب را در سيره‌اش چنين نقل كرده است : بعضى از اهل علم ، ذكر كرده‌اند كه رسول الله صلّى اللّه عليه و آله به ابو طالب ( رض ) گفت : اى عمو ! خداوند موريانه‌هايى را بر صحيفهء قريش مسلّط كرده است كه موارد ظلم و قطع رحم و بهتان را پاره پاره كردند و تنها اسم « اللّه » را سالم گذاشته‌اند . ابو طالب گفت : آيا خداوند اين خبر را به تو داده است ؟ فرمود : بله . گفت : به خدا قسم كه تو هيچ‌گاه دروغ نمىگويى . آنگاه نزد قريش رفت و گفت : اى جماعت قريش ، همانا برادرزاده‌ام به من چنين خبرى را داده است . حال صحيفه را بياوريد تا اگر حرف‌هاى برادرزاده‌ام درست باشد ، به قطع رحم خويش خاتمه دهيد و دست از اين كار برداريد و اگر او دروغ گفته باشد ، وى را به شما تحويل مىدهم . قريشيان گفتند : قبول است و بر اين مطلب قرار گذاشتند و سپس به سراغ صحيفه رفتند و ديدند كه به همان صورتى در آمده است كه رسول الله صلّى اللّه عليه و آله گفته بود و همين خشم و شر آنها را بيشتر كرد و عده‌اى از قريش به نقض آن صحيفه اقدام كردند . « 2 » ( 2 ) اين خبر را سيد هاشم بحرانى از كتاب المستدرك از يحيى بن حسن ابن بطريق حلّى از كتاب المغازى ابن اسحاق نقل مىكند كه گفت : سپس خداوند موريانه‌ها را بر صحيفهء قريش كه در آن بر قطع رابطه با بنى هاشم اتفاق كرده بودند مسلّط گردانيد و آنها نيز تمام اسم‌هاى خداوند را جويدند ! و كلمات ظلم و قطع رحم و بهتان را باقى گذاشتند ! و خداوند رسولش را از اين امر مطلع گردانيد و او هم عمويش را از اين قضيه باخبر كرد . آنگاه ابو طالب به او گفت : اى برادرزاده‌ام چه كسى اين خبر را به تو داده است ؟ در حالى كه كسى پيش ما نيامده است و تو هم نزد كسى نرفته‌اى و به نظر من اهل دروغ هم نيستى ! رسول الله صلّى اللّه عليه و آله گفت : خدايم اين خبر را به من داده است . عمويش گفت : همانا خداى تو حق است و من شهادت مىدهم كه تو راست مىگويى . ( 3 ) سپس ابو طالب عشيره‌اش را گرد هم آورد و خبر رسول الله صلّى اللّه عليه و آله را به هيچ كس نگفت ، زيرا مىترسيد كه آن خبر افشا شود و به گوش مشركان برسد و آنها به دستكارى و تغيير صحيفه اقدام كنند . وى به همراه عشيره‌اش حركت كرد تا به مسجد الحرام رسيد و در اين حال عده‌اى از قريش در سايهء كعبه نشسته بودند .
هامش
( 1 ) . اعلام الورى ، ج 1 ، ص 126 - 127 . ( 2 ) . سيرهء ابن هشام ، ج 2 ، ص 16 - 17 .