سپس او را رها كردند و او نزد رسول الله صلّى اللّه عليه و آله آمد . رسول الله صلّى اللّه عليه و آله به وى فرمود : تو را چه شده است ؟
گفت : به شرى مبتلا شدهام ، آنها مرا رها نكردند تا اين كه تو را به بدى و الههها را به خوبى ياد كردم ! آن حضرت فرمود : قلب تو چه چيزى گواهى مىدهد ؟ گفت : مطمئن به ايمان است . گفت : پس اگر دوباره تو را گرفتند همين حرفها را بزن و سپس آيه نازل شد .
( 1 ) قول سيوطى كه از پيامبر نقل مىكند : « اگر دوباره تو را گرفتند همين حرفها را بزن » نمىتواند با اقوال ديگرى كه نقل كرده ، سازگار باشد ، زيرا سيوطى در همين كتاب از ابن عباس نقل كرده كه گفته است : هنگامى كه رسول الله صلّى اللّه عليه و آله تصميم گرفت به مدينه مهاجرت كند به اصحابش گفت . . . پس بلال و خبّاب و عمار تنها شدند و مشركان آنها را دستگير كردند . . . و اما عمار از روى تقيّه سخنانى گفت كه باعث تعجّب آنها شد و سپس دست از سر بلال و خبّاب و عمّار برداشتند و آنها هم به رسول الله صلّى اللّه عليه و آله ملحق شدند و او را از آنچه بر سرشان رفته بود ، مطلع ساختند . . . و خداوند اين آيه را نازل كرد :
« إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ »
« 1 »
( 2 ) همچنين آنچه را كه واحدى در اسباب النزول آورده است ، نمىتواند صحيح باشد وى از ابن عباس نقل مىكند كه : مشركان ، عمار و پدر و مادرش را و بلال و خبّاب و سالم را به بند كشيدند . در اين ميان سميّه را به دو شتر بستند و ضربهاى به تهيگاه او وارد كردند كه همين باعث شهادت وى شد و همسرش ياسر نيز به شهادت رسيد . آنها اولين كسانى بودند كه در اسلام به شهادت رسيدند . اما عمار از روى اجبار هر آنچه را كه مىخواستند ، بر زبان آورد تا آزادش كردند . سپس به نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله خبر داده شد كه عمار كافر شده است ! آن حضرت فرمود : هرگز ، همانا سراسر وجود عمار لبريز از ايمان است و ايمان با گوشت و خون او آميخته است ! پس از آن عمار در حالى كه گريان بود نزد رسول الله صلّى اللّه عليه و آله آمد و آن حضرت دست بر چشمانش كشيد و گفت : اگر دوباره گرفتار شدى ، همين سخنان را بگو و پس از آن آيه نازل شد . « 2 »
( 3 ) آنچه كه كشى در كتاب رجال خود با سندى از ليث بن سعد از عمر غلام غفره نقل كرده ، به همين معنا است او مىگويد : عمار با عدهاى ديگر مورد حبس و شكنجه قرار گرفت و سپس همراه ديگران آزاد شد . آنگاه وى نزد رسول الله صلّى اللّه عليه و آله رفت كه رسول الله صلّى اللّه عليه و آله فرمود : ابو يقظان رستگار باشد ! او گفت : چگونه چنين باشد در حالى كه بر خودش پيروز و رستگار نشد ، زيرا آنها آن قدر او را اذيت كردند تا اين كه به تو ناسزا گفت . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اگر بازهم با تو چنين كردند ، اين سخنان را تكرار كن . « 3 »
هامش
( 1 ) . الدر المنثور ، ج 4 ، ص 132 - 133 .
( 2 ) . اسباب النزول ، ص 231 .
( 3 ) . رجال كشى ، ص 35 .