غلامانى كه در جنگ حاضر شده بودند ، چهار نفر بودند كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله سهمى براى آنها قرار نداد ، اما چيزى از غنائم را به آنها عطا كرد و آنها عبارت بودند از : شقران ، غلام پيامبر كه او را مسئول محافظت از اسيران كرده بود و چيزى از فديهء هر اسيرى به او داد و غلام سعد بن معاذ و غلام عبد الرحمن بن عوف و غلام حاطب بن ابى بلتعه كه چيزى از غنائم را به آنها هديه داد . « 1 »
( 1 )
فرستادن افرادى براى اعلام پيروزى
واقدى مىگويد : رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ، عبد الله بن رواحه را به سوى اهالى بالاى مدينه و زيد بن حارثه را به سوى اهالى پايين مدينه فرستاد تا خبر پيروزى سپاهيان اسلام را اعلام كنند .
عبد الله بن رواحه در عقيق از زيد بن حارثه جدا شد و به سمت محلههاى بالاى مدينه كه خانههاى بنى خطمه و بنى عمرو بن عوف و بنى وائل در آنجا واقع شده بود رفت و فرياد زد : اى جماعت انصار ، به شما بشارت مىدهم كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله سالم است و مشركان بسيارى كشته يا اسير شدهاند ؛ دو پسر ربيعه و دو پسر حجاج و ابو جهل و امية بن خلف و زمعة بن أسود كشته شدهاند . سهيل بن عمرو ذو الأنياب به همراه عدهء زيادى اسير شده است و ان شاء الله فردا رسول اللّه به همراه اسيران كه به بند كشيده شدهاند ، وارد مدينه مىشود . در اين حال اطفال با صداى بلند فرياد مىزدند : ابو جهل كشته شد ، ابو جهل كشته شد . . .
( 2 ) زيد بن حارثه در حالى كه بر شتر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ، قصواء سوار بود وارد مدينه شد و وقتى كه به مصلّى رسيد ، فرياد زد : عتبه و شيبه از فرزندان ربيعه و دو پسر حجّاج و ابو جهل و ابو البخترى و اميّة بن خلف و زمعة بن أسود به قتل رسيدند و سهيل بن عمرو ذو الأنياب به همراه تعداد زيادى اسير شدهاند .
پس يكى از منافقين به ابى لبابة بن منذر گفت : زيد از شدت ترس نمىداند كه چه مىگويد و حتما محمد به همراه بزرگان اصحابش به قتل رسيده است و بدين ترتيب اصحاب شما آن چنان متفرق شدهاند كه بعد از اين هيچگاه كنار هم جمع نخواهند شد و اين هم ناقهء محمد است كه آن را مىشناسيم .
يكى از منافقان به اسامة بن زيد گفت : صاحب شما به همراه اصحابش كشته شده است !
( 3 ) اسامه مىگويد : من در جاى خلوتى از پدرم سؤال كردم : اى پدر ، آيا آنچه كه مىگويى حقيقت دارد ؟ گفت : بله به خدا ، آنچه كه مىگويم حقيقت دارد ، اى پسر . « 2 » ( و ابن اسحاق مىنويسد كه اسامه گفت : نزد پدرم كه در مصلّى ايستاده بود و مردم اطرافش را گرفته بودند ؛ آمدم . . . ) .
هامش
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 1 ، ص 99 - 105 .
( 2 ) . مغازى واقدى ، ج 1 ، ص 115 .