( 1 )
قصهء بت عمرو بن جموح
از جمله قصههايى كه در اخبار اسلامى در مورد انصار نقل گرديده ، قصهء معاذ بن عمرو بن جموح با بت پدرش ، عمرو بن جموح مىباشد . گفتهاند كه اشراف مدينه ، بتهايى براى خويش در نظر مىگرفتند و آنها را دائما تطهير كرده و مورد تعظيم قرار مىدادند . عمرو بن جموح يكى از بزرگان بنى سلمه و از اشراف آنها بود . او بتى از چوب را در منزلش داشت كه او را مناة ( يعنى الههاى كه آرزو دارد خونهاى قربانى در پايش ريخته شود ) مىناميد . فرزند او ، معاذ بن عمرو بن جموح از كسانى بود كه در عقبه شركت كرده و با رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله بيعت كرده بود . براى همين او و رفقايش شبانه به سراغ بت عمرو بن جموح مىرفتند و آن را برداشته و در يكى از گودالهاى توالت بنى سلمه مىانداختند و مقدارى كثافت را هم به سرش مىماليدند ! ( 2 ) هنگام صبح عمرو بن جموح به دنبال بت گمشدهء خويش مىگشت و پس از آن كه آن را پيدا مىكرد ، آن را مىشست و تطهير مىكرد و بدان عطر مىماليد و سر جاى اولش مىگذاشت ! دوباره كه شب فرا مىرسيد ، پسر عمرو بن جموح و رفقايش ، كار خود را تكرار مىكردند و او هم همان كار سابق را تكرار مىكرد ؛ تا اين كه يك روز پس از تطهير و خوشبو كردن بت ، شمشيرش را به گردن او آويخت و گفت : اگر در تو خيرى است ، پس با شمشير از خودت دفاع كن ! هنگامى كه شب فرا رسيد و عمرو خوابيد ، آنها آمدند و شمشير را از گردن وى برداشتند و او را در گودال يكى از توالتهاى بنى سلمه انداختند و سپس سگ مردهاى را پيدا كردند و با طناب او را به گردن بت بستند ! فرداى آن روز وقتى كه عمرو بن جموح به دنبال بت خويش رفت ، او را ديد كه در گودال توالت افتاده و سگ مردهاى هم با طناب به گردنش بسته شده است ! وقتى كه اين منظره را ديد ، رو به بت خود كرد و گفت :
و اللّه لو كنت الها لم تكن * انت و كلب وسط بئر فى قرن
افّ لمقاك الها مستدن * الآن فتّشناك عن سوء الغبن
به خدا سوگند كه اگر الهه بودى ، هيچگاه تو و يك سگ وسط چاهى به هم بسته نمىشديد .
اف بر اين كه بخواهيم تو را به عنوان الههء برآورنده حاجتها بدانيم و الان از خسران عبادت تو آگاه شديم .
پس از آن ، عدّهاى از افراد كه مسلمان شده بودند ، با وى صحبت كردند و او به لطف خدا اسلام آورد و از مسلمانان خوب شد .
هامش
اكرم صلّى اللّه عليه و آله گفت : پدر و مادرم به فدايت ، اجازه دهيد كه عهد از آنها بگيرم . رسول الله صلّى اللّه عليه و آله به وى اجازه داد و او از آنها عهد و ميثاق گرفت « تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 31 » .