تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
مسعودى رحلت كرده است و در التنبيه به اين نكته اشاره كرده است كه به هنگام تأليف آن ، بسيارى از عبارت و معانى مروج الذهب را كه در سال 332 هجرى آن را تأليف كرده ، تغيير داده است و مطالب بسيارى به آن افزوده است به صورتى كه چندين برابر نسخهء اولى شده است . « 1 » اين بدان معنا است كه مطالب مروج به وسيلهء التّنبيه منسوخ شده است و در واقع التنبيه ؛ بازنگرى و تصحيح مروج مىباشد . ( 1 ) ولى قول صحيح همان است كه در مروج الذهب آمده است كه مىگويد : هرقل به سوى عراق حركت كرد تا به نهروان رسيد ، سپس از ادامهء حركت منصرف شد و به قسطنطنيه بازگشت ؛ نه آنچه كه از ابن عبرى نقل شده و با اين كتاب آنها را ناگريز كرده است كه در مورد او اختلاف پيدا كنند و به دنبال راه چاره‌اى براى نجات خويش باشند . « 2 » ( 2 ) طبرى روايتى را از عكرمه نقل مىكند كه علت اختلاف بين خسرو و « شهر براز » و برادرش « فرّخان » را به تفصيل بازگو مىكند . او مىگويد : به خسرو خبر رسيد كه فرّخان شراب‌خوارى كرده و گفته است : هرآينه مرا مىبيند كه بر تخت خسرو نشسته‌ام . براى همين به « شهربراز » نوشت : به محض آن كه نامه به تو رسيد ، سر « فرّخان » را براى من بفرست . « شهر براز » هم به پرويز نوشت : اى پادشاه ! تو هرگز مثل « فرّخان » را نخواهى يافت ، اگر هم با او خصومت و دشمنى دارى ، صرف نظر كن . پرويز دوباره براى من پيام فرستاد كه : او در ميان فارس‌ها هواداران زيادى دارد ، پس هر چه زودتر سرش را براى من بفرست . اما « شهر براز » دوباره برايش نامه فرستاد و پرويز از اين اقدام « شهر براز » خشمگين شد و ديگر جوابش را نداد . ( 3 ) سپس « فرّخان » را حاكم فارس گردانيد و به او دستور داد كه برادرش « شهربراز » را به قتل برساند . او به محض اين كه نامه را خواند ، برادرش « شهر براز » را فرا خواند تا گردنش را بزند ، اما « شهر براز » به وى گفت : عجله نكن و مهلت بده تا وصيتم را بنويسم . آنگاه درخواست نمود كه جعبه‌اى را برايش آوردند كه در آن سه صفحه بود و گفت : اينها نامه‌هايى است كه خسرو برايم فرستاده بود تا تو را به قتل برسانم و چنين نكردم و تو با يك نامه مىخواهى گردنم را بزنى ؟ « فرّخان » نيز از اطاعت پرويز خوددارى كرد و با هم قرار گذاشتند كه از دستورهاى پرويز سرپيچى كنند . پس « شهربراز » نامه‌اى به سزار روم ، هرقل نوشت و گفت : من با تو كارى دارم كه با نامه و قاصد نمىتوانم آن را انجام دهم . پس تو به همراه پنجاه رومى و من هم با پنجاه ايرانى به ملاقات همديگر مىآييم . ( 4 ) پس قيصر به همراه پانصد رومى به سوى وعده‌گاه حركت كرد و در مسير راه نيز جاسوسانى را به
هامش
( 1 ) . التنبيه و الاشراف ، ص 84 - 85 و 149 . ( 2 ) . تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 183 .
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 128 | الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي / حسينعلى عربى