نكتهء ديگر آن كه ، كلمهء « مخضود » بر بريدن خارهاى درخت دلالت مىكند ، مأخوذ از اين گفته كه « خضد الشجر فهو مخضود و خضيد » ( يعنى خارهاى درخت را بريد و درخت بىخار شد ) و مقصود از مخضود نيز مقطوع الشّوك ( آن كه خارهايش بريده شده ) است . در همين جاست كه مفهوم كلمهء « مقطوع » با مفهوم كلمه « مخضود » تفاوت مىيابد ، در اين كه « خضد » براى بريدن خار و يا خارهاى نرم به كار مىرود ، در حالى كه قطع دربردارنده مفهوم بريدن و جدا كردن است .
با اين تفاوت معنايى ميان « خضد » و « قطع » و « كسر » است كه كلمهء قرآنى « مخضود » مدلول خود ، يعنى بدون خار بودن و پيراسته از آن بودن را به طور كامل مىرساند بىآن كه نيازى به ذكر كلمهء خار وجود داشته باشد . اين در حالى است كه اگر به جاى « مخضود » مكسور يا مقطوع گفته مىشد بدان نياز بود كه به واژهء « شوك » نيز تصريح شود ، چنان كه راغب در تفسير خود از كلمهء مخضود به اين واژه تصريح مىكند و مىگويد : اين كلمه به معنى « مكسور الشوك » ( آن كه خارهايش شكسته شده ) است ؛ و ابن اثير نيز مىگويد : به معنى آن درختى است كه خارهايش قطع شده است .
چنين تعابيرى شرحهايى براى كلمه قرآنى « مخضود » هستند ، كلمهاى كه هيچ چيز جز خود آن نمىتواند مفهوم آن را ادا كند . ]
98 - هضيم :
نافع بن ازرق از معنى اين كلام خداوند - تعالى - پرسيد :
« طَلْعُها هَضِيمٌ »
.
ابن عباس گفت : « منضم بعضه الى بعض » ( به همديگر پيوسته ) . چون نافع از او پرسيد :
آيا عرب با چنين تفسيرى آشناست ، وى پاسخ داد : آرى ، آيا شعر امرؤ القيس را نشنيدهاى كه مىگويد :
دار لبيضاء المواذل طفلة * مهضومة الكشحين ريّا المعصم
« 106 » يعنى : سرايى براى آن سفيد چهرهء نرم اندام باريك ميان داراى مچ دستى لطيف .
[ اين كلمه در آيهء شعراء / 148 ، دربارهء ثمود ، قوم صالح آمده است :
« أَ تُتْرَكُونَ فِي ما هاهُنا آمِنِينَ * فِي جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ * وَ زُرُوعٍ وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضِيمٌ »
.
هامش
( 106 ) در نسخه چاپى الاتقان ، عبارت تصحيف شدهء « رياء المعصم » آمده است .