پس شعر بگو ، و البته نه فراوان ، و به گفتهء جاهل يا احمقى وقعى مگذار .
شعر را عيب نگويد مگر نابخردى ناتوان از شعر كه عطر خوش آن را استشمام نكرده است .
چه حاجتها كه شعر روايشان كرد و چه بسيار گرفتاران و اسيران در بندى را ارمغان آزادى بخشيد . « 5 »
چه بسيار احاديثى از سرورى در فضل شعر به ما رسيده كه هرگز از سر خواست دل سخن نگفته است .
او به شعر استشهاد كرد و در جمع اصحاب خويش بدان گوش نيز مىسپرد . او منبرى براى [ زيد ] بن ثابت بنا كرد و وى براى شعر گفتن بر فراز آن مىرفت .
او به ابن اهتم ، هنگامى كه آن حضرت را ستايش و زبرقان را نكوهش كرد ، سخنى گفت و آن را با اين جمله به پايان رساند كه « ان من الشعر لحكمة » « برخى از اشعار حكمت است » كه انسان را از لغزش نگه مىدارد .
او زمانى كه شنيد قتيله كشته خويش را كه جان سلامت به در نبرده رثا مىگويد ، آنچه را از او به غنيمت ستانده بودند به دو باز گرداند و از سر رحمت و مهربانى ، به اشك روان او گريست .
او در پس مدح گويى كعب وى را يك برد و نيز صد شتر صله داد . و جعدى و ابن ثابت را به بهشتى مژده داد كه پاداش شعرى بلند بود .
چه بسيار گمنامانى كه يك بيت مدح از شاعرى سخنور و شيرين زبان نامشان را بلند كرد ، و چه بسيار و بسيار صاحب نامانى كه بلند مرتبه .
اگر نزد گذشتگان شعر فضيلتى نداشت بر ديوار كعبه آويخته نمىشد ؛ اگر در شعر تبيين آيهاى نبود مسائل ابن ازرق مورد تفسير قرار نمىگرفت .
شعر جز به سان « نوشتن » نيست و فضيلت اين دو به سان خورشيدى بر افق است . و پيامبر تنها بدان سبب از شعر گفتن منزّه داشته شده است كه اعجاز به صورتى كامل درك گردد . « 6 »
شارح اين منظومه در ذيل اين ابيات دو فصل به عناوين « مسائل ابن ازرق و مطالب
هامش
( 5 ) زهر الافنان ، ج 2 ، ص 272 .
( 6 ) همان ، ص 269 .