كلمات راهى براى سازمان دادن به كلمات مفرد و محورى براى گرد آوردن آنها بر پيرامون آن و وسيلهاى براى پيوند زدن آنها با همديگر بيابيم ، هر چه جز آن در اين راه بجوييم محال جستهايم . « 38 »
مقصود وى از معنى نحو نيز مواضع كلمات در سياق كلام و سازمان دادن اسلوب سخن است ، نه فنّ اعراب كه جداى از معنا جريان مىيابد .
از ديدگاه عبد القاهر امكان ندارد كسى كه ابزار فهم اعجاز بلاغى نظم قرآن يعنى همان علم فصاحت و بلاغت را در اختيار ندارد به اين اعجاز پى ببرد . كتاب او دلايل الاعجاز نيز اين علم شريف را در خدمت آن قرار ميدهد كه چگونه كلامى در نظم خود بر كلام ديگر برترى مىيابد ، و به عبارت ديگر اين كتاب مقدّمهاى بر فهم اعجاز و وسيله و ابزارى براى آن است . از ديدگاه او معيار و محور بلاغت اين است كه « مفهوم مورد نظر به صورتى آورده شود كه بهترين وجه براى اداى آن است ، و لفظى براى اين مفهوم مورد نظر انتخاب شود كه بيشترين اختصاص و مناسبت را با آن دارد ، بيشتر از هر چيز از آن پرده بر مىدارد ، و از هر چيز ديگر براى آن كاملتر است ، و بيش از چيز ديگر شايستگى آن را دارا است كه به كلام برجستگى بخشد و مزيّتى را در آن آشكار سازد ؛ بنابر اين هيچ تفاوتى در گويايى و دلالت ميان دو لفظ مجرّد وجود ندارد تا بتوان گفت يكى از آنها بيش از ديگرى بر معناى خود دلالت مىكند .
آيا مىتوانيد كسى را بيابيد كه بگويد اين لفظ لفظى فصيح است و مقصود او جايگاه آن در نظم كلام ، ملايمت پسنديده و تناسب معناى آن با معانى كلمات مجاور و همسويى و همدمى فراوان آن با ديگر كلمات قرين خود نباشد ؟ آيا زمانى كه لفظى را « متمكّن » و « مقبول » و يا در مقابل آن لفظى را « ناآرام » « يا نارسا » و « ناخوشايند » خواندهاند مقصودشان از تمكّن و توانمندى چيزى جز تناسب و هماهنگى كلمه با كلمات مجاور خود از نظر معنا ، و مقصودشان از ناآرامى و نارسايى چيزى جز ناسازگارى لفظ با الفاظ مجاور خود و چيزى جز آن بوده است كه لفظ از نظر معنا شايستهء لفظ پس از خود نيست و صلاحيّت آن ندارد كه در اداى يك مفهوم با كلمهء پس از خويش تركيب شده باشد ؟
بنابر اين الفاظ از اين جهت كه الفاظى مجرّدند و هم از اين جهت كه كلماتى مفردند
هامش
( 38 ) همان .