شود بمطالعهء جمال پروردگارى ، در كشاف آورده كه قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها جواب قسم نيست بلكه استطراد است بذكر نفس و احوال نفس و تابع قوله فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْواها و جواب قسم محذوف است بر تقدير اينكه ليدمدمن اللَّه على كفار مكة لتكذيبهم رسول اللَّه كما دمدم على ثمود لتكذيبهم صالحا يعنى سوگند بامور مذكوره كه هر آينه فرود آورد خداى تعالى عذاب را بر كفار مكه به جهت تكذيب ايشان رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم را هم چنان كه عذاب فرود آورد بر ثمود به جهت تكذيب ايشان صالح پيغمبر را كما قال :
( 11 ) - * ( كَذَّبَتْ ثَمُودُ ) * تكذيب كردند قبيلهء ثمود * ( بِطَغْواها ) * بسبب طغيان و عدوان خود مر صالح عليه السّلام را يعنى طغيان ايشان را بر تكذيب داشت كما تقول ظلمنى بجرأته على اللَّه ، و طغوى اسم طغيان است چون دعوى كه اسم دعا است و اصل آن طغيا بوده است ياى او را قلب بواو كردهاند تا فرق باشد ميان اسم و صفت كما قال صاحب الكشاف فصلوا بين الاسم و الصفة فى - فعلى من بنات الياء به آن قلبوا الياء واوا فى الاسم و تركوا القلب فى الصفة فقالوا امرأة خزيا و صديا و گويند طغوى اسم عذابست كه بر ايشان نازل شده اى كذبت ثمود بما اوعدت به من عذابها ذى الطغوى يعنى تكذيب كردند ثمود به آنچه ترسانيده شده بودند به آن از عذابى كه صاحب طغوى بود كقوله فَأُهْلِكُوا بِالطَّاغِيَةِ پس نازل شد بر ايشان آنچه تكذيب آن كردند و قوله :
( 12 ) - * ( إِذِ انْبَعَثَ ) * ظرف كَذَّبَتْ است يا طغوى يعنى تكذيب ايشان در وقتى بود كه بر خاست * ( أَشْقاها ) * بدبختترين قبيله ايشان ( 1 ) كه آن قدار بن سالف بود بر قصد عقر ناقه و مى - تواند بود كه مراد باشقى جماعتى باشند چه افعل تفضيل چون مضاف واقع شود جايز است كه در واحد و جمع و تذكير و تأنيث مساوى باشد و فضل شقاوت به جهت قصد عقر است يعني برخاستند به قصد ناقه جماعتى از ايشان كه شقىترين آن قبيله بودند و قدار از جملهء آن جماعت بود .
( 13 ) - * ( فَقالَ لَهُمْ ) * پس گفت مر آن قبيله را يا جماعتى را كه ايشان قصد عقر داشتند * ( رَسُولُ اللَّه ) * فرستادهء خداى يعنى صالح عليه السّلام * ( ناقَةَ اللَّه ) * دست بداريد ناقهء خداى را اضافه از براى تعظيم است و اشعار بر غرابت آنچه اخراج آن از حجاره بود يعني حذر كنيد از عقر ناقه كه خداى تعالى آن را از براى شما از سنگ بيرون آورده * ( وَسُقْياها ) * و گرد مگرديد شرب او را يعنى
هامش
( 1 ) چون حقتعالى سعادت و فلاح و شقاوت و تيره بختى را مستند به اختيار خود مردم و رستگارى را نتيجهء تزكيهء نفس و خيبت و بدبختى را مولود گنه كارى و پوشانيدن نفس نه فسق و فجور دانست براى عبرت بندگان داستان قوم ثمود را ذكر ميفرمايد .