بيان حق چه مناط مصالح معاش و معاد است * ( فَمَنِ اهْتَدى ) * پس هر كه راه يابد به قرآن يعنى بر وفق امر و نهى آن عمل كند يا در دلايل آن تفكر كند * ( فَلِنَفْسِه ) * پس مر نفس او راست فايدهء عمل آن * ( وَمَنْ ضَلَّ ) * و هر كه گمراه گردد يعنى از احكام قرآنى و حكم امر فرقانى دور شود و عمل به آن نكند * ( فَإِنَّما يَضِلُّ ) * پس جز اين نيست كه گمراه شود * ( عَلَيْها ) * بر نفس خود يعنى و بال و نكال آن بر او راجع گردد * ( وَما أَنْتَ ) * و نيستى تو * ( عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ ) * بر ايشان نگاه - بان يعنى اجبار كننده ايشان بايمان و حافظ آن بر قلوب ايشان بر وجهى كه نگذارى كه در ضلالت افتند و از حق منصرف شوند چه اين از تحت قدرت تو بيرونست بلكه بر تو نيست به غير از رسانيدن چه مبناى تكليف بر اختيار است نه اجبار ، پس به جهت تنبيه مشركان بر قدرت خود ببعث و نشور ميفرمايد كه :
42 - * ( اللَّه يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ ) * خداى قبض مىكند جميع نفسها را * ( حِينَ مَوْتِها ) * هنگام مردن ايشان يعنى نزد انقضاى آجال قطع حيات ايشان مىكند * ( وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ ) * و فرا ميگيرد نفسهايى كه نمرده است * ( فِي مَنامِها ) * در خواب آن يعنى قطع تصرف و تدبير آن مىكند از آن نه قطع حيات * ( فَيُمْسِكُ الَّتِي ) * پس نگاه ميدارد در آن جهان آن نفوسى كه * ( قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ ) * قضا كرده شده است بر او مرگ * ( وَيُرْسِلُ الأُخْرى ) * و ميفرستد نفوس ديگر كه آن از زندگانست بأبدان ايشان * ( إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى ) * تا وقت نام برده شده يعنى هنگام اجل و بدانكه اطلاق نفس بر مجموع روح و بدنست و اما نفسى كه بمعنى روح فقط است جمع او بر نفوس ميكنند نه بر أنفس پس توفى أنفس اماتهء آنست كه آن سلب آن چيزيست كه به آن زنده است و حساس و دراك است از صحت اجزاء و سلامتى آلات آن ، چه نزد انتفاء اين حالات مجموع آن بهيئات مجموعى باقى نمىماند ، و اطلاق توفى آن در حالت نوم بر سبيل تشبيه نائمين است بموتى و وجه شبه بينهما انتفاء آثار آنست از تصرف و تدبير ، گفتهاند كه مراد از انفس در اول نفسهايى است كه به آن حيات و حركت باشد و در ثانى نفسهايى كه به آن تميز و تصرف باشد پس متوفى در اول نفس حيات است و در دوم نفس تميز نه نفس حيوانى كه زوال آن موجب زوال نفس است چه نايم در خواب متنفس است ، و از ابن عباس مرويست كه در بدن آدمى نفس و روح هر دو هست و ميان ايشان شعاعى است بمثابه شعاع آفتاب ، نفس آنست كه عقل و تميز به آن متعلق است و روح نفس و تحرك آن به آن قايم است هر گاه كه بنده بخواب رفت خداى تعالى قبض نفس او مىكند و روح او را بجاى خود ميگذارد و وقتى كه مرد قبض هر دو مينمايد پس زوال روح مستلزم زوال نفس است بدون عكس ، و مؤيد اينست آنچه عياشى از حسن بن محبوب نقل كرده و وى از عمرو بن ثابت ابى مقدام و او از پدر
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 101
مساهمون: الملا فتح الله الكاشاني
ص١٠١