تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 64

مساهمون:

ص٦٤
حجر گفت : من از طاعت خود منصرف نشده‌ام و از مردم جدا نگشته‌ام و بر بيعت خود پايدارم . پس گفت : هيهات هيهات اى حجر ، آيا با يك دست اختلاف مىاندازى ، و با دست ديگر آشتى مىكنى ، و مىخواهى آنجا كه خدا به ما توانائى داده ، از تو راضى شويم ؟ نه به خدا سوگند ! من بر بريدن رگ گردن تو شيفته‌ام . حجر گفت : آيا به من امان مىدهى تا معاويه بيايد و عقيدهء او دربارهء من روشن شود ؟ گفت : بلى ، او را به زندان ببريد . وقتى كه او را بردند ، گفت : اگر اين امان را نمىدادم ، بدون زدن گردن از اينجا حركت نمىكرد . او را در يك بامداد سرد ، در حالى كه كلاهى بر سر داشت ، از آنجا اخراج كردند و ده شب زندانى شد . و زياد هوايى جز بر باد دادن سر اصحاب حجر در سر نداشت .

عمرو بن حمق

« عمرو بن حمق » و « رفاعة بن شدّاد » ، خارج شدند تا به « مدائن » رسيدند و از آنجا به « موصل » آمدند و در كوهى كمين كردند . خبر آمدنشان كه بر « عبيد اللَّه بن ابى بلتعه » عامل آن روستا رسيد ، با لشكر خود به طرف آنها حركت كرد ، و اينها هم به مقابله برخاستند . « عمرو » گرفتار بيمارى استسقاى معده بود ، ولى « رفاعه » كه جوانى قوى بنيه بود ، با اسب چابكى كه داشت به لشكريان او حمله كرد و به « عمرو » گفت : از تو هم دفاع مىكنم . گفت : جنگيدن تو سودى بر من ندارد ، خودت را نجات بده . سپس حمله كرد ، تا آنجا كه لشگر او دور شدند و با اسب خود را از مهلكه نجات داد ، لشكريان او را تعقيب كردند و او تيراندازى مىكرد ، و هر پهلوانى كه به او نزديك مىشد ، تير مىخورد يا زخمى مىشد ، تا سرانجام بازگشتند و از تعقيب او منصرف شدند . اما « عمرو بن حمق » را دستگير كرده و پرسيدند : تو كيستى ؟ گفت : « كسى هستم كه هرگاه او را رها كنيد ، بر شما تسليم و مطيع خواهد شد ، و هرگاه بكشيد ، زيان خواهيد ديد » . هر چه پرسيدند ، از معرفى خوددارى كرد . پس « ابن ابى بلتعه » ، او را نزد عامل موصل