را پيش شيخ عبد القادر آورد و عرض كرد : اى آقاى من ! مىبينم كه دل اين بچه خيلى به تو علاقمند است و من در راه خدا و بخاطر تو از حق خود گذشتم . شيخ پذيرفت و او را به مجاهده و سلوك راه سفارش داد . يك روز مادرش كه به ديدن او آمد ، ديد كه لاغر و رنگ چهره اش زرد شده است و آثار گرسنگى و بيخوابى در او پيدا است و ديد كه قرصى نان جو مىخورد . نزد شيخ كه آمد ، ديد ظرفى در پيش دارد كه استخوانهاى جوجه پخته اى كه خورده است ، در آن قرار دارد .
گفت : اى آقاى من ! تو گوشت جوجه مىخورى و پسرم نان جو ؟ عبد القادر دستش را بر روى استخوانهاى جوجه گذاشته ، گفت : باذن خداى تعالى ، كه استخوانها را در حالى كه پوسيدهاند ، زنده مىكند برخيز ! مرغ ، صحيح و سالم برخاست و آواز داد . شيخ گفت : هر آن موقع كه پسر تو نيز به اين مقام رسيد ، هر چه دلش بخواهد بخورد » .
اين قضيه را « شيخ عبد القادر قادرى » نيز در « تفريح الخاطر » ص 32 ياد كرده است .
« امينى » مىنويسد : آيا خواص انبيا و ويژگيهاى آنها ، كه در طليعهء آن زنده كردن مردگان است ، به هر مرتاضى داده مىشود ؟ اگر چنين است ، ديگر چه تفاوتى بين نبىّ مرسل و مرتاض خواهد بود ؟ فرض كنيد كه بحث كننده اى اينها را از اوليا كرامت و از انبيا به عنوان معجزه بداند ، لكن اين اعتبارى است كه پس از مطالعه و تفكر طولانى مىتوان به آن راه يافت . امّا ديگر چنين نيست كه همه افراد بدان راه داشته باشند و قاعده اى كلَّى باشد كه در همه ظاهر شود و از طريق مشاكله صورى ، انسان به مقام پيغمبرى برسد و اگر چنين باشد ، وقوع اين اعمال امكان ندارد .
وانگهى آيا خوردن نان جو و غذاى خشن ، خود به خود مىتواند سالك را به مرتبه اى برساند كه مردگان را زنده كند و هرگاه خداى سبحان خاصيت اين را در
الغدير ( فارسي ) — صفحة 273
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٧٣