عمر بن عبد العزيز رضى اللَّه عنه به خلافت رسيد ، چوپانان گوسفند بر بالاى كوهها مىگفتند كه اين خليفهء صالحى كه بر مردم فرمانروايى مىكند كيست ؟ گفتند مراد شما از دانستن نام او چيست ؟ گفتند : هر آن گاه كه خليفه صالحى حكومت كند ، گرگان و شيران دست از گوسفندان ما برمىدارند » .
« امينى » مىگويد : گرگان درنده در طول قرنها ، چه مىدانند كه خليفه صالح و طالح چيست ، تا از درندگى دست بردارند . و اين انسان نادان جفاكار ، چه نادان است كه روى در مخاصمه و دشمنى و كينه با اينها دارد . هرگاه اين سيرت در ميان درندگان در ادوار گوناگون تاريخ درست بود و اختصاص به عصر « عمر بن عبد العزيز » نداشت ، لازم مىآمد كه تمام گوسفندان دنيا در زمان « معاويه » و « يزيد » و نظاير آنها هلاك مىشدند و چيزى از آنها نمىماند .
24 . تبرئه نامهء « عمر بن عبد العزيز »
« عمر بن عبد العزيز » شب هنگامى به مساجد دور دست مىرفت و تا آنجا كه خداوند توان داده بود نماز مىخواند ، و هنگام صبح پيشانى بر خاك مىنهاد و صورت خويش بر خاك مىماليد و تا سپيده دم گريه مىكرد . در برخى شبها كه بر طبق معمول ، اين عبادت را انجام مىداد و از عبادت فارغ مىشد و از نماز و تضرع به درگاه خدا سر برمىداشت ، نامهء سبز رنگى كه نور آن تا آسمان امتداد مىيافت ، ديد كه در آن چنين نوشته شده بود : « اين برائت و تبرئه نامه از آتش است كه خداى عزيز بر بنده اش عبد العزيز داده است » .
« ابن ابى شيبه » از طريق « عبد العزيز بن ابى سلمه » روايت كرده است :
« وقتى عمر بن عبد العزيز به قبر گذاشته شد ، باد سختى وزيدن گرفت و نامه اى با بهترين خط از آسمان افتاد . آن را كه خواندند ، چنين نوشته شده بود : براءتى است از آتش از جانب خدا بر عمر بن عبد العزيز . پس اين نامه را در لاى كفن