تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
بر تو دارم . گفتم : اى ابو عبد اللَّه ، حاجتت چيست ؟ گفت : دوست دارم آنچه را ديدى پنهان دارى . گفتم : اين حاجت تو بر آورده مىشود . گفت : به من اطمينان بده . من سوگند ياد كردم كه بر كسى اين را نگويم تا بميرد » . « حلية الاولياء » حافظ ابو نعيم 5 : 80 ، « الاصابة » 3 : 321 .

20 . فقيرى زمين را پر طلا مىكند

از « حسن بصرى » رحمة اللَّه عليه روايت شده كه گفت : « مرد فقير سياهى در آبادان مىزيست ، كه در خرابات به سر مىبرد . چيزى بدست من رسيد ، او را خواستم . وقتى كه چشمش به من خورد ، لبخندى زد و با دستش به زمين اشاره كرد و تمام زمين طلا شد و برق زد . سپس گفت : آنچه آوردى بده . من دادم ، لكن سخت ترسيدم و فرار كردم . » « الروض الفائق » 126 . ( نويسنده گويد : ) بخوان و تعجب كن ، بخند يا گريه كن .

21 . « غطفانى » در حالى كه مرده است ، لبخند مىزند

از « حارث غنوى » روايت شده كه گفت : « ربعى بن حراش غطفانى متوفى 101 / 4 سوگند خورده بود كه تا زمانى كه نداند كه اهل بهشت است يا در جهنم خواهد بود ، نخندد . غسل دهندهء او به من گفت كه او پيوسته بر روى تخت مىخنديد و ما همچنان او را غسل داديم تا اينكه فارغ شديم » . « صفة الصفوه » 3 : 19 ، « طبقات » الشعرانى 1 : 37 ، « تاريخ » ابن عساكر 5 : 298 .

22 . « عمر بن عبد العزيز » در تورات

« خالد ربعى » مىگويد : « در تورات نوشته شده است كه آسمان و زمين چهل