تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
ريخته و رهسپار شديم » ( 1 ) . « امينى » مىگويد : در اينجا ما هيچ سخنى نمىگوئيم و در اسناد باطل آن نمىخواهيم مطلبى ذكر كنيم و راويان اين داستان را كه « ابن حضرمى » را « خير البشر » ناميده‌اند ، ملامت نمىكنيم ، ادعايى كذب فاحش و چيزى كه هيچيك از امّت آن را نگفته‌اند . بر خدا دشوار نيست كه همهء سپاهيانى را كه « عمر » بسيج كرده ، صاحب كرامت بكند ، اما معنى اين سخن را كه « خاك اين زمين ، جسد مردگان را بيرون مىاندازد » نمىفهميم . چنين كارى در كدام سرزمين و كدام ناحيه تا كنون صورت گرفته و آيا چنين خاصيتى از خاك قابل قبول است ؟ و آيا خاك اختصاصا آگاهى بر آن دارد يا نه ؟ و آيا تا امروز چنين خاصيتى ديده شده يا نه ؟ و چرا اين ويژگى در ميان سرزمينهاى عالم فقط به اين ناحيه اختصاص يافته است ؟ و چرا اين ويژگى را در خصوص اين مرده انجام نداده ؟ و آيا پس از نبش قبر ، اين گونه پرتو افشانى امكان دارد ، كه چشمانشان را خيره ساخته و پنداشته‌اند كه در قبر نيست و قبر را ترك گفته و جايى رفته كه معلوم نيست و پرتوهاى خود را آنجا نگه داشته است ؟ من كه اين پرسشها را جوابى ندارم . و در توانايى راوى يا پردازندهء اين قصه و شنونده آن هست كه به اين پرسشها پاسخ بگويند يا نه ، نمىدانم .

14 . لشگرى به دعاى « سعد » از آب گذر مىكند .

« عمر بن خطاب رضى اللَّه عنه لشكرى به مدائن كسرى فرستاد . چون لشكر به كنار دجله رسيد ، كشتى را نيافتند . سعد بن ابى وقاص رضى اللَّه عنه كه فرمانده لشكر بود ، و خالد بن وليد رضى اللَّه عنه ، گفتند : اى دريا ، تو كه به فرمان خدا جارى هستى ، پس ترا به حرمت محمّد صلَّى اللَّه عليه و آله و عدل عمر رضى اللَّه عنه
هامش
( 1 ) تاريخ ابن كثير 6 : 155 ، نزهة المجالس 2 : 191 .