تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١

13 . چهار هزار سپاهى از آب مىگذرند

از « ابو هريره » و « انس » روايت شده است : « عمر بن خطاب لشكرى بياراست و علاء بن حضرمى را بر فرماندهى آن گماشت و من نيز در جنگها با او بودم . ديديم كه مردم بر ما سبقت گرفتند و از يافتن آثار آب نيز ناتوان شدند . هوا گرم و عطش بر همگى ما و بر چهار پايان غالب شده بود و روز جمعه بود . هنگامى كه آفتاب متمايل به مغرب شد ، او دو ركعت نماز خواند . آنگاه دستهايش را به آسمان برداشت و ما در آسمان چيزى نمىديديم . او گفت : به خدا سوگند كه هنوز دستش را فرو نياورده بود كه ناگاه خداوند بادى برانگيخت و ابرى فرستاد و باران آنچنان ريخت كه تمام آبدانها و مسيلها لبريز شد و ما همگى سيراب شديم و چهارپايان را آب داديم . سپس آمديم با دشمن بجنگيم ، كه آنها از خليج دريا به جزيره اى عبور كرده بودند . او بر كنار خليج ايستاد و گفت : يا علىّ يا عظيم يا حليم يا كريم . سپس گفت : بنام خدا وارد آب شويد . ما كه وارد شديم ، آب حتى پاهاى چهار پايان ما را خيس نكرد - در روايت « صفورى » تعداد لشكر ، چهار هزار نفر ذكر شده است - . كمى توقف كرده بوديم كه بر جنازه اش تيراندازى شد . و ما قبر او را كنديم و غسل و دفن كرديم . پس از آنكه از دفن فارغ شديم ، مردى آمد و گفت : اين چه كسى است كه به خاك سپرديد ؟ گفتيم اين بهترين آدميان ، « ابن حضرمى » است ، او گفت : خاك اين زمين ، مرده‌ها را نگه نمىدارد و بيرون مىاندازد . هرگاه يكى دو فرسخ آنطرف ببريد و دفن كنيد ، مىپذيرد ، گفتيم ما كه نمىتوانيم جسد او را در معرض درندگان قرار بدهيم تا بخورند . جمع شديم و قبر را نبش كرديم . به گور كه رسيديم ، ديديم دوست ما آنجا نيست و از قبر نور خيره كننده اى چشمان ما را خيره كرد ، مىگويد خاكها را بر گور
الغدير ( فارسي ) — صفحة 191 | جمعي از مترجمين / جليل تجليل / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)