مىگيرد يا چرا از طريق عترت طاهره بايد اين موضوع به ما برسد ، لكن همهء اينها در جوهريت امكان ، تأثير نمىگذارد و عقلا و شرعا اين موضوع ناروا و ناممكن نيست .
و اين داستان « ابن خراش » چقدر فاصله دارد با آنچه « ابن سعد » در « طبقات » خود آورده 3 : 273 و از « سالم بن عبد اللَّه بن عمر » نقل كرده كه گفته است : « شنيدم مردى از انصار مىگفت : از خدا خواستم كه عمر را به خواب من بياورد . پس از ده سال او را در خواب ديدم و او عرق را از پيشانى خود پاك مىكرد . » پرسيدم :
« اى امير مؤمنان چه مىكنى » ؟ گفت : « الان فارغ شدم . هرگاه رحمت پروردگار نبود ، من هلاك مىگشتم » . « سيوطى » در « تاريخ الخلفا » ص 99 اين موضوع را آورده است .
و « ابن جوزى » در « سيره عمر » ص 205 از « عبد اللَّه بن عمر » نقل مىكند كه گفته است : « عمر را در خواب ديده و پرسيده است چه كار مىكنى ؟ و او گفته است حالم خوب است . هرگاه پروردگار را بخشاينده نمىيافتم ، از مكان خود مىافتادم و ساقط مىشدم . آنگاه پرسيد : پس از چند وقت ، از حساب فراغت يافته اى ؟ گفته است : پس از دوازده سال . و اضافه كرده كه الان از حساب فارغ شدم » . و نظير اين روايت را حافظ « محب طبرى » در « رياض » 2 : 80 آورده است .
اين موقعيت و تنگناى « عمر » است در حساب ، كه ملاحظه مىكنيم كه هرگز پروردگار با روح و ريحان به استقبال او نرفته و لباس حرير سبزش نپوشانده است ، و رسول اللَّه صلَّى اللَّه عليه و آله در انتظار نماز او نايستاده است . و پس از دوازده سال از حساب فراغت يافته ، كه هرگاه رحمت پروردگار نبود ، هلاكت ابدى مىيافت . پس اين را مقايسه كنيد با « ابن خراش » ( 1 ) كه به آن سرعت پيش رفته است و آيندهء اين هر دو را ملاحظه و داورى كن .
هامش
( 1 ) شرح حال او در كتب تراجم ذكر نشده است .