از « ابى منظور » نقل شده كه گفت : « هنگامى كه پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله خيبر را فتح كرد ، از سهم غنايم چهار جفت استر و چهار جفت شتر سالمند و ده اواق ( هر اواقى چهل در مسنگ است ) طلا و نقره و يك اسب سياه و يك عدد زنبيل به دو رسيد .
پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله با خر صحبت كرد و خر نيز سخن گفت . پيغمبر فرمود : اسم تو چيست ؟
گفت : يزيد بن شهاب هستم . خدا از نسل جدّ من شصت خر داده كه جز پيغمبران كسى بر آنها سوار نشده است و از نسل جدّ من جز خود من الان هيچ نمانده و از پيغامبران نيز جز تو كسى نمانده است ، و من اميدوارم بودم كه تو بر من سوار شوى . من پيش از تو مال يك يهودى بودم و او را عمدا سر مىدادم و به زمين مىزدم و او هم از شكم و پشت من با تازيانه مىزد و به درد مىآورد . پس پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله فرمود : نام تو را يعفور گذاشتم ، اى يعفور ! گفت : لبيك . گفت : زن مىخواهى ؟ گفت : نه . پيغمبر هرگاه احتياج پيدا مىكرد ، بر آن سوار مىشد و وقتى كه پياده مىشد ، او را به در آن مردمى فرستاد و او به در كه مىرسيد ، سرش را به در مىزد و صاحب خانه كه مىآمد به او اشاره مىكرد كه از پيغمبر اطاعت كن ، وقتى هم كه پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله از دنيا رفت ، او بر كنار چاهى كه مال ابو الهيثم بن تيهان بود آمد و در آنجا مرد ، و قبرش نيز همانجا است » .
4 . عصاى « اسيد » و « عباد »
از « انس » روايت شده : « اسيد بن حضير و عبّاد بن بشر در يك شب سخت تاريك ، نزد پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله بودند . وقتى از پيشگاه او خارج شدند كه بيايند ، از عصاى يكى از آنها نورى تابيد كه در روشنائى آن راه رفتند . و چون خواستند كه بر سر دو راهى از هم جدا شوند ، عصاى ديگرى هم پرتو افشانى كرد » . صحيح بخارى 6 : 3 ، ارشاد السارى 6 : 154 ، طرح التثريب 1 : 35 ، اسد الغابه 3 : 101 ، تاريخ ابن كثير 6 : 152 .