مبارزه طلبيد ، نفس در سينه ات حبس شد ، زبانت از دهان بيرون آمد و آب دهانت خشك شد و لرزه به اندامت افتاد و كارى از تو سر زد كه ذكر آن ناخوش آيند است !
معاويه گفت : اين همه كه تو ميگوئى واقعيت ندارد ، چگونه من چنين ترسان ميشدم در صورتى كه قبيلهء عكّ و اشعر پيشاپيش من جانفدا بودند ؟
عمرو گفت : تو خود دانى كه جريان بيش از اين بود كه من گفتم و با وجود اينكه قبيلهء عك و اشعر پيشاپيش تو مدافعه ميكردند اينها همه و بالاتر آن به تو دست داد .
معاويه گفت : مطالب مزاح و شوخى ، ما را به طرف جدّ و صراحت كشانيد ! وانگهى ترس و فرار از على ( ع ) براى احدى ترس نيست ! ( 1 )
نصر بن مزاحم در كتاب خود ص 229 گويد :
معاويه پيوسته عمرو را شماتت مىكرد و روز مقابلهء با على را ياد مىنمود و مى - خنديد و عمرو هم معذور بودن خود را در مقابلهء با على پيش مىكشيد ؛ روزى باز معاويه او را شماتت كرد و گفت :
من از روى انصاف سخن مىگويم ؛ من با سعيد بن قيس روبرو شدم و شما فرار كرديد ، تو اى عمرو ! بسيار ترسو هستى ! عمرو از اين سخن خشمناك شد و گفت :
به خدا قسم اى معاويه ! اگر تو در مقابل على قرار مىگرفتى ، جرأت در آميختن با او را نداشتى ، اگر خود را دلير و شجاع مىدانى ، مىخواستى موقع مبارز طلبيدن على ، با او روبرو شوى ! و اين اشعار را سرود :
تو به سوى سعيد ، پسر ذى يزن پيش مىروى ؛ ولى كسى كه تو را بمبارزه دعوت مىكند وامىگذارى .
آيا بهتر نبود كه بسوى على مىرفتى ، چه امكان داشت كه خداوند ارپشت سرت كمك كند .
او تو را به مبارزه دعوت كرد ولى پاسخ ندادى .
هامش
( 1 ) « شرح نهج البلاغه » ابن ابى الحديد ج 2 ص 111 .