على اين اشعار را مىخواند :
انّي علىّ فسلوا لتخبروا
ثمّ ابرزوا الى الوغا او ادبروا
سيفى حسام و سنانى ازهر
منّا النّبىّ الطَّيّب المطهّر
و حمزة الخير و منّا جعفر
له جناح فى الجنان اخضر
ذا اسد اللَّه و فيه مفخر
هذا بهذا و ابن هند محجر
مذبذب مطرّد مؤخّر
ترجمه :
من على هستم ، بپرسيد تا آگاه شويد و سپس به مبارزهام بيائيد و يا پشت كنيد .
شمشيرم نابود كنندهء ( ظالمين ) است ، و نيزهام درخشان
از ماست پيامبر پاك پاكيزه ، و از ماست حمزهء نيكومنش و جعفر ، كه با دو بال سبز در بهشت جاودان است .
اينست شير خدا همراه با فخر و مباهات .
و آنست پسر هند مردود دو رو و پست و ناميمون .
در اين هنگام ، ناگاه بسر بن ارطاة در حالى كه خود را غرق در آهن و زره كرده بود به طورى كه شناخته نمىشد ، ظاهر گرديد ، ندا داد : اى ابو الحسن به جنگ با من برخيز ! على ( ع ) رو به او كرد و آرام با كمال تأنى از تپه فرود آمد ؟ همين كه نزديك او شد با نيزه به او زد و او را به زمين افكند ولى زره اش مانع شد كه نيزه به بدنش برسد . در اين حال بسر خواست ( چون عمرو ) كشف عورت كند تا از حملهء على در امان بماند كه على از او روى برگرداند .
وقتى كه بسر به زمين افتاد ، مالك اشتر او را شناخت و به حضرت عرض كرد .
يا أمير المؤمنين ! اين بسر بن ارطاة ، همان دشمن خدا و تو است .
على فرمود : واگذارش كه لعنت خدا بر او باد ، آيا بعد از اين كار زشتش متعرّض او شوم ؟ در اين موقع ، جوانى كه پسر عموى بسر بود به على حمله كرد و گفت :