و آنگاه يقين مىكردى كه مرگ حق است و اگر با سرعت از چنگال او نگريزى تو را در بر مىگيرد .
همانا اگر با او روبرو مىشدى مرغ شبى را مانستى كه مرغى شكارى در فضا به او حمله ور شود .
و هنگامى كه على دشمن را در هم بكوبد ، ديگر بقاء و حياتى براى آن گروه نيست ، و هر كس با على روبرو شود ، از زندگى مأيوس است .
او تو را دعوت كرد ، دعوتش را ناشنيده گرفتى و پا بفرار نهادى چه ، جانت بتنگى افتاد ، و يقين كردى كه نزديكترين وعده گاه مرگ است .
با اين حال ، مرا شماتت مىكنى ؛ اگر نيزهء او به من رسيده بود ، مرا نابود مىكرد ولى خدا نخواست .
على شير بچه است و پدر بچه شيرانست كه دلاوران به سوى او رهبرى مىشوند اگر در اين امر شكست خورد به سوى او برو و گرنه اين سخنان تو بيهوده و زياده است .
معاويه پس از شنيدن اين اشعار به عمرو گفت : بس كن و آرام باش ؛ اينهمه معارضه لازم نبود .
عمرو گفت : تو باعث شدى كه اين سخنان را بگويم .
ابن قتيبه در « عيون الاخبار » ج 1 ص 169 چنين آورده است :
روزى عمرو بن عاص ، معاويه را خندان يافت ، به او گفت : خدا هميشه تو را خندان و مسرور بدارد ، بچه مىخندى ؟ معاويه گفت : به هوشيارى تو روزى كه با على روبرو شدى و خود را در خطر يافته فورا عورت خود را آشكار ساختى ، به خدا قسم او از روى بزرگوارى بر تو منت گذاشت و اگر مىخواست تو را مىكشت ! .
عمرو گفت : قسم به خدا كه من در جانب راست تو بودم ، هنگامى كه على تو را به مبارزه طلبيد ؛ چشمانت برگشت و وريدت متورم شد و از تو چيزى سر زد كه از ذكرش كراهت دارم پس به خود بخند و يا اين ماجرا را ول كن .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 297
مساهمون: محمد تقي واحدي
ص٢٩٧