اگر به مبارزهء او مىرفتى ، دچار خسران و بدبختى مىشدى .
هنگامى كه تو را دعوت كرد ، تو ناشنوا بودى .
آرزويت اين بود كه كاشك او از دعوت تو لب فرو بندد .
تا آخر ابيات كه مشتمل بر توبيخ و نكوهش بسيارى از معاويه است .
عمرو بن عاص ، در اين اشعار اشاره مىكند به آنچه كه نصر بن مزاحم در ص 140 كتاب « صفين » ، و جز او از مؤرخين ذكر كردهاند كه ؛ على بن ابيطالب روز جنگ صفين ، بين دو صف لشكر به پا ايستاد و معاويه را چند بار بنام صدا زد . معاويه گفت : از على بپرسيد چه مىخواهد ؟
حضرت فرمودند : دوست دارم ( معاويه ) برابر من ظاهر شود تا يك سخن با او بگويم . معاويه به ميدان آمد و عمرو بن عاص همراهش بود ؛ همين كه بهم نزديك شدند آن حضرت به عمرو اعتنائى نفرمود و به معاويه گفت واى بر تو ! اين مردم بر چه مبنائى مىجنگند و بر هم مىزنند ؟ تو خود به ميدان بيا با هم مبارزه كنيم هر يك از ما ديگرى را به قتل رسانيد ، غلبه با او باشد .
معاويه رو به عمرو كرد و گفت : نظر تو نسبت به اين كار چيست ؟ صلاح هست من با او مبارزه كنم ؟
عمرو گفت ، اين مرد از روى انصاف با تو سخن گفت و تو اگر پيشنهاد او را نپذيرى ، باعث بدنامى تو و نسل تو خواهد بود و مادام كه يك عرب در روى زمين باشد ، اين خاطره فراموش نمىشود .
معاويه گفت : اى عمرو ! مانند منى ، نسبت به جانش فريب نمىخورد ! سوگند به خدا ، كه پسر ابى طالب با كسى به مبارزه برنخواست مگر آنكه زمين را از خون او سيراب نمود ؛ پس از اين سخن معاويه تا آخرين صف سپاهيان خود عقب نشست و عمرو هم همراهيش مىكرد .
على ( ع ) روزى از روزهاى جنگ صفين از سپاه خود جدا شد ، و به اتفاق مالك اشتر به آرامى قدم مىزد تا به نقطهء مرتفعى برسند و بر آن قرار گيرند .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 300
مساهمون: محمد تقي واحدي
ص٣٠٠